نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » گفتگو » اندیشمندان

پیام رهبری پیرامون نهضت آزاداندیشی در گفتگو با پارسانیا

مصطفی حریری

۳۱ تير ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۳۱

مرجع : نشریه سوره، شماره 2، خرداد و تیر 1382، ص 12

اشاره: زمانی که تصمیم گرفتیم‏ موضوع حرکت نقدپذیری و آزاداندیشی را که از سوی‏ جمعی از استادان حوزه و دانشگاه طرح شده بود پی‏گیری کنیم، تقریبا چند ماهی از نامه‏ای که به رهبری‏ نوشته شده بود و پیامی که‏ ایشان دادند، می‏گذشت و هنوز تقریبا هیچ خبری از آن‏ در دست نبود که بالاخره کار به کجا رسید. خبرهای‏ محدودی هم که از گوشه کنار به دست ما رسید، از این‏ موضوع حکایت داشت که کار جدی در این زمینه انجام‏ نشده یا حد اقل هنوز شروع‏ نشده است. امروز که تقریبا 4 ماه از آن‏ نامه و پیام می‏گذرد، تلاش، برای پیگیری آن مطلب در گام اول به نتیجه نمی‏رسد. وقتی با یکی از امضاءکنندگان‏ نامه تماس می‏گیریم و از او می‏خواهیم در مورد آن‏ صحبت کند، امتناع می‏کند و می‏گوید حرف زدن در این‏ موضوع برای من مشکل‏ ایجاد می‏کند یا«آقا جان! نان‏ ما را نبرید» و... اما آنچه می‏خوانید، گفت‏ گویی است که سرانجام‏ توانستیم با حجت الاسلام‏ حمید پارسانیا-در آخرین‏ فرصت‏ها- ترتیب دهیم.

انگیزه شما از این نامه و ارسال آن‏ برای رهبری چه بود و ای موضوع در چه‏ فضایی طرح شده است؟

سخن ما این بود که نظریه‏های علوم‏ رسمی و دانشگاهی به بازسازی فرهنگی و دینی نیاز دارد. تا امروز فضای عام علمی و دانشگاهی ما ظرفیت پرداختن به این موضوع‏ را نداشت. چرا؟چون دیدگاه غالب نگرش‏ علمی، دیدگاهی قرن نوزدهم بود. اما در 3 دهه‏ی اخیر با ظهور دیدگاه‏های پست مدرن در غرب، نوعی بحران در عرصه‏ی هویت علم غربی‏ پدید آمده، یعنی science که حلقه‏ی معرفتی‏ جدا از فرهنگ، جدا از اسطوره و جدا از دین بود، زیر سؤال رفته و شکل جهان بودن و الگوی‏ ثابت داشتن science را برای همه‏ی دنیا زیر سؤال برده است. در این فضا که با گذشت 2 یا 3 دهه از رواج آن در غرب، محیط ژونالیستی-و نه‏ هنوز محیط آکادمیک‏ئ-ما را فراگرفته-فرصت‏ نوعی طرح مطالعات و گفت‏وگوهای جدید با محیط علمی برای ما به وجود آمده که براحتی‏ می‏توان گفت که نظریه‏های علمی در عرصه‏ی علوم انسانی و همان‏طور که رهبری گفتند، حتی در سطح علوم تجربی می‏توانیم داشته‏ باشیم. اگر این حرف‏ها را 10 سال پیش-با محیطهای آکادمیک آن دوره-می‏گفتید همه‏ مسخره می‏کردند و می‏گفتند مگر علم بومی و غیر بومی دارد؟دینی و غیر دینی دارد؟زمینه‏ی اجتماعی این گفتگو فراهم نبود.

دلیل نوشتن این نامه برای شخص‏ رهبری نظام چه بود؟ فکر نمی‏کنید این‏ حرکت با تاخیر صورت گرفته است؟

بعضی دوستان قبل از نوشتن نامه دغدغه‏ هایی داشتند و نامه‏ای هم نوشته بودند، اما زمانی که انجمن اهل قلم با مقام معظم‏ رهبری دیدار کردند، ایشان حساسیت خوبی به‏ این مسئله نشان دادند و دوستان دیدند که‏ فرصت بسیار مناسبی برای گفتن این مطلب‏ است. ایشان هم پاسخ ما را دادند و این، جواب‏ دغدغه‏ی ما نبود؛ جواب نیاز اجتماعی و فرصتی‏ بود که در محیط فرهنگی جامعه برای شنیدن‏ این‏گونه خطاب به وجود آمده بود؛ در صورتی‏ که قبلا چنین فرصتی وجود نداشت. من فکر می‏کنم با توجه به تاخیری که پیش آمد الان‏ ظرفیت‏های خوبی وجود دارد که البته یک یا دو دهه تاخیر برای یک حرکت فرهنگی و تمدنی، زیاد نیست. تجربه‏ی مناسبی بود که باید کسب‏ می‏کردیم. در پیام رهبری هم 3 محور وجود داشت: تمدن‏سازی، نظریه‏پردازی و گفتگو. اهمیت‏ مسئله هم اینجا بود که هر تمدنی در عرصه‏ی علم، نظریه‏ها و علوم متناسب با خود را به وجود می‏آورد. گفتگو زمینه‏ی تولد و پیدایش این‏ نظریات است. اگر گفتگو در چارچوب اصول و بنیادهای‏ تمدنی به منظور نظریه‏پردازی علمی شکل‏ بگیرد، فکر می‏کنم بخشی از تاخیر تمدن و فرهنگ اسلامی در این خیزش و نهضت‏ اجتماعی را پاسخ می‏دهد.

نظر علما و مراجع در مسیر این‏ حرکت چه بود؟

توجه به این که ما به نوعی نظریه‏پردازی‏ در عرصه‏ی علوم انسانی احتیاج داریم، در برخی‏ تالیفات دهه‏ی پیش دیده می‏شد، مثلا آیت الله‏ جوادی آملی حدود 10 سال پیش در کتاب‏ «شریعت در آینه‏ی معرفت»گفته بود علوم‏ مقدس، علوم دینی و علوم غیر دینی و گفتگوها در فضای درون حوزوی وجود داشت، اما این که‏ به عرصه‏ی اجرا وارد شود باید با مشارکت‏ بخش‏های دیگر اجتماعی، از جمله مدیریت‏ فرهنگی جامعه همراه شود، به تصمیم‏ همگانی احتیاج دارد و تصمیم همگانی نیازمند آگاهی عمومی است.

از موضوعاتی که هم مقام معظم رهبری‏ و هم حضرت امام در برخوردهایشان با طلاب و فضلای حوزه‏ی علمیه، به عنوان یکی از آفت‏های حرکت فرهنگی به منظور تمدن‏ سازی تاکید بسیاری بر آن دارند تحجر است. اصلا این تحجر چیست و چه ویژگی‏هایی‏ دارد؟

تحجر گاه در حوزه‏ی عمل اتفاق می‏افتد و گاه در حوزه‏ی نظر و آن‏گاه شدید می‏شود که در هر دو حوزه‏ی-عمل و نظر-رخ می‏دهد. هنگامی که نوعی تصلب در برابر یک‏ رشته اصول و ظواهر وجود داشته باشد و خلاقیت در آن حوزه نباشد، از آن به عنوان‏ تحجر یاد می‏شود. من باب مثال، اگر موجودی را که ذاتی‏ دارد و فروعات و ظواهری خلط بکنیم و آن‏ ظواهر و فروعات را به جای آن ذات بشنانیم و شخصیت آن را در امور یاد شده جستجو کنیم‏ و مسیری را که فرا روی اوست ببندیم، به‏ نوعی تحجر گرفتار شده‏ایم. در یک کلام، موجود تحجر به نوعی از خودبیگانگی مبتلا می‏شود، اصل ذات خود را با فرع درمی‏آمیزد و چیزی را که در مقطعی‏ خاص برای پاسخ به نیازی در لایه‏های روح او به وجود آمده است و تعینی از تعینات اوست، همه‏ی حقیقت خود می‏بیند.

میزان تاثیر این عامل را در طول‏ تاریخ حوزه‏ی علوم شیعه چطور ارزیابی‏ می‏کنید؟ به عبارت دیگر، چگونه کار به اینجا می‏رسد که امروز به یک خیزش و عملکرد انقلابی احتیاج است و عامل تحجر تا چه‏ حد در آن مؤثر است؟

مجموعه‏ی تشیع مجموعه بانشاطی است؛ بدین‏معنا که اصول اعتقادی مشخصی دارد که‏ هویت آن را تشکیل می‏دهد و این اصول‏ متناسب با زمان و مسائل مختلف فروعات را تولید می‏کند، این مسئله تا دوران معاصر یعنی‏ تا سده‏ی اخیر تقریبا امری مستمر بوده است، یعنی در سده‏های مختلف حرکت‏هایی مستمر را می‏بینیم که ناشی از خلاقیت‏های فزاینده‏ متفکران شیعی است.

اگر این را بخواهیم در فقه اصول، کلام، فلسفه و عرفان پیگیری کنیم، در حدیث، تفسیر و کارهای فقهی و اصولی در سده‏های مختلف‏ جریان مستمری است این حرکت ادامه می‏یابد تا این که در دوره‏ی قاجار و صدر مشروطه‏ کتاب‏های استدلالی فقهی تا بالغ بر 40 جلد کتاب«جواهر»می‏شود، حال آن‏که در اواخر دروه‏ی صفویه این کتاب‏ها حدود 20 جلد بود. در دوره‏های مختلف باب‏های مختلفی‏ متناسب با نیازهای اجتماعی محیط شکل‏ می‏گیرد. مثلا«محقق کرکی»کتاب«شرایع»را در ابواب اجتماعی فقه می‏نویسد و ای ابعاد را در «جامع المقاصد»تبیین می‏کند. چون نیاز اجتماعی شکل‏گیری ابعاد اجتماعی تشیع در آن محیط وجود دارد.

پس چه اتفاقی در ابتدای سده‏ی اخیر می‏افتد که این پویاییی به محاق می‏رود؟

حادثه این بود که درصد ساله‏ی اخیر نوعی‏ گسل و فقدان گفتگو در حوزه‏ی تشیع به وجود آمد، یعنی تشیعی که در مقاطع قبل، با محیط پیرامونی خود بسیار گفتگو می‏کند، دچار گسستگی می‏شود. اگر از مسیر تطبیقی به این مسئله نگاه‏ کنید، می‏بینید که علت نگارش بسیاری از کتاب‏هایی که در طول تاریخ تشیع نوشته شده، -قابل درک نیست، مگر این که به آن محیط برویم، بعد می‏بینیم در پاسخ به نیاز اجتماعی‏ بوده است. اما در سده‏ی اخیر می‏بینیم که یک سلسله‏ از گفتگوهای بیرونی قطع می‏شود و حوزه‏ی علمیه‏ی نجف-به‏طور مثال-با قطع ارتباط خود با فضای بیرون، در تبعید گاهی گفت‏گویی‏ بشدت قوی و تخصصی را در درون شکل‏ می‏دهد.

به عبارت دیگر، بعد از مشروطه حوزه‏ی نجف در فقه و اصول بسیار فعال است، اشخاصی مثل میرزایی‏ نائینی، مرحوم آقا ضیاء الدین عراقی، مرحوم کمپانی‏ و قبل از آنها شیخ انصاری و آخوند خراسانی با آن مجموعه‏های فعال اطرافشان، به لحاظ علمی حوزه‏ی بسیار پرنشاطی را ایجاد می‏کنند، اما این یک گفتگوی درونی محدود است و گفت‏وگوهای بیرونی اینها با عالمان دیگر بخش‏های دنیای اسلام، عالمان اهل سنت و دیگران بتدریج کم و کمتر می‏شود و این در حالی است که فضای معرفتی جدیدی متاثر از فرهنگ غرب هم به وجود می‏آید. متاسفانه در این مورد هم گفتگویی شکل نمی‏گیرد. و البته‏ این درونگرایی حوزه و قطع ارتباطات‏ بیرونی‏اش-آن هم بعد از دوران فعالی مثل‏ مشروطه-شاید به این دلیل بود که حوزه‏ی علمیه احساس کرد در دوران پس از مشروطه‏ دیگر توانایی تاثیرگذاری بر وضعیت موجود را ندارد، لذا تصمیم گرفت گفتگوهای بیرونی خود را کمتر و نیروهای داخلی‏اش را تقویت کند.

پس از فوت آیت الله بروجردی، مرجیعت تشیع به رهبری امام(ره) می‏رسد. امام دقیقا در همین زمان علیه‏ نظام اجتماعی موجود خروج می‏کند و مسائلی قابل تامل را مطرح می‏کند. پیام امام این است:  اگر بگوییم الان شدنی‏ نیست، الان زمان تقیه است؛ این تحجر است. «الان و الله مسوول است هرکس فریاد نکشد». «و الله باید گفت و لو بلغ ما بلغ» ایشان‏ می‏فرمایند الان باید عمل کرد و باید گفت، استراتژی جدیدی را مطرح می‏کنند و این‏ «زمان آگاهی» درست امام نسبت به این مسئله‏ بود. حالا اگر کسی بخواهد عملکرد دو دهه‏ی قبل را تکرار کند -که در آن زمان شاید درست‏ بود- یعنی در آن فرم ماندن.

سؤال این است که آیا می‏شود عملکرد امام حسن(ع) و امام حسین(ع) را باهم‏ مقایسه کنیم؟ در شرایط امام حسن(ع) آن‏طور اقدام مسلحانه جواب نمی‏داد، تشیع یک جریان‏ واحد و نور واحد است که استمرار پیدا می‏کند. خود امام حسین علیه السلام هم همین‏طور عمل می‏کند، اما اگر حادثه عاشورا یک روز هم‏ به تاخیر بیفتد تحجر است. کسانی که می‏خواستند در قالب‏های قبلی‏ عمل کنند و اصول پیام و اصول را رعایت نکنند و فروع متناسب با شرایط اجتماعی را تشخیص‏ ندهند، دچار تحجر شدند. امام خطابش به‏ کسانی است که معتقدند جامعه اصلاح شدنی‏ نیست. نه این که حاکمیت موجود را تایید کنند، می‏گفتند باید صبر کرد امام زمان(عج)بیاید، اما الان نمی‏توانیم؛ این می‏شود تحجر. بخشی از تشیع این‏طور بودند. این تحجر می‏تواند زمینه‏های مختلفی داشته باشد: ممکن است به خاطر به میدان آمدن و از جان‏ گذشتن باشد که دوری از این موضوع تحجری‏ عملی است، یا می‏تواند نظری باشد که معتقد است در عصر غیبت هیچ وظیفه‏ای وجود نداردچ‏ و همه‏ی حاکمیت‏ها ظلمه‏اند و آدم باید سکوت‏ کند و بزند بر سینه‏اش تا امام زمان(عج) تشریف بیاورند. امام همه‏ی حرکت‏هایی را که موافق حضور فعال اسلام در عرصه‏ی سیاست نیستند، حرکت‏های متحجرانه می‏داند. امام در پیام خود به روحانیت، مطلب‏ جالبی دارند که احساس می‏کنم این به‏ وضعیت قبل از امام هم برمی‏گردد.

امام از عملکرد گذشته-که شما می‏فرمایید به نظر می‏رسد حتی حق هم‏ باشد-انتقاد می‏کند. در فرازی از پیام‏ می‏فرمایند، حوزه‏های علمیه این‏طور که‏ پیش می‏رفت، به تحجری بدتر از قرون‏ وسطی دچار می‏شد. این را چطور می‏توان‏ توجیه کرد؟امام چرا اگر مسیر واقعا درست بود، به این تندی از آن انتقاد می‏کند؟

اگر حالت تحجیر و سنگ‏چین کردن و گارد گرفتن نسبت به فضای بیرونی، با آرایشی‏ دقیق و زمان آگاهانه انجام نشود و موقتی و به‏ قصد فعال شدن مجدد نباشد، بدون شک باعث‏ می‏شود که همه‏ی امکانات پیشین روزبه‏روز از دست برود. در آن شرایط چنین حالتی در حوزه‏های علمیه قابل مشاهده بود. حوزه‏ی علمیه‏ نجف هم رابطه‏ی بیرونی خود را قطع کرد و در محدوده‏ی خاصی رشد خود را ادامه داد، در صورتی‏ که باید بسرعت باز می‏گشت و با فضاهای‏ بیرونی گفتگوهای دیگری ترتیب می‏داد. اگر به دنبال این عرصه‏ها نباشیم، خطر به‏ طور جدی تهدید می‏کند. امام مسیری را که تا به‏ حال طی کرده‏ایم، رابطه‏ی اندیشه‏ی سیاسی بوده؛ در صورتی که حوزه در ابعاد دیگر هم دادوستد نداشته است و شاید یکی از دلایل آن هم این‏ بود که اصلا علمای حوزه‏ی علمیه از ناحیه جریان‏ منور الفکری طرف گفتگو قرار نمی‏گرفتند. کتاب«اصول فلسفه و روشی رئالیسم» علامه‏ی طباطبایی طی چندین سال حتی یک بار هم مورد نقد قرار نگرفت و حتی یک صفحه‏ نقد هم طی آن مدت درباره‏ی این کتاب-که در بین مجموعه‏ی مذهبی منزوی هم نبود-نوشته‏ نشد.

بعد از سال 42 که امام وارد عرصه می‏شود و اقتدار اجتماعی و مذهبی را یک بار دیگر به‏ میدان می‏آورد، نوعی زمینه‏ی اجتماعی برای‏ ایجاد دیالوگ و توجه روشنفکران به قدرت و توانمندی‏های دیگر شکل می‏گیرد. در این فضا متفکران حوزه هم خلاقیت‏ خود را نشان دادند، یعنی کارهایی چون«تفسیر المیزان»علامه طباطبایی و یا«اصول فلسفه و روش رئالیسم»مورد بحث قرار گرفت.

حوزه در همان فضا حرکت‏هایی‏ می‏کند مثل کارهای علامه طباطبایی و شهید مطهری که عام نیست. به عبارت‏ دیگر، این حرکت در حوزه‏ی علمیه جز از سوی امام و شاگردانش، هیچ گاه در سطح عام حوزه دیده نمی‏شود. و این‏ مشکل‏زا می‏شود، امام انتقاداتی صریح‏ به این مجموعه وارد می‏کنند. حتی‏ حضرت امام در آن پیام خاص خود می‏گوید «خون دلی که پدر پیرتان از متحجرین خورد»... .

می‏خواهم ببینم این تحجر چه بود؟ باید دانست نقد دقیقا به کجا وارد می‏شود تا نقاط قوت از دست نرود. مشکل آن را باید با دقت دید. آیاد درد امام متوجه سیستم تعلیم و تعلم فقه و اصول است که چرا در حوزه‏های‏ علمیه فقه و اصول می‏خوانند، یا اگر چیزی‏ برای خود امام و برای تشیع باقی ماند، مال‏ همین فقه و اصولی بود که استمرار پیدا کرد؟ و یا نقد امام متوجه بعد کارآمد کردن این‏ مسئله و توان فقاهت برای حضور در عرصه‏ی اجتماعی و پاسخ گفتن به این نیازها است؟

نقد امام متوجه کسانی است که با شرایط موجود زندگی می‏کنند و در این فضا فقط مسائل شخصی خودشان را مطرح می‏کنند و مشکلات دنیای اسلام و امکانات پاسخگویی‏ به آنها را با تمام وجوه اصلی خود نمی‏گویند. لذا ببینید امام در میدان نقد، چقدر بر فقه جواهری‏ تاکید می‏کند، می‏گوید تا زمانی که این فقه‏ باشد، بقیه امور هم هست. این خلاء یعنی بخشی که باید بیاید و ظرفیت‏هایی را که درون آن شکل گرفته، کار آمد کند و در عرصه نیازهای موجود به‏ پرسش‏ها پاسخ دهد. البته حوزه‏های علمیه در این زمینه بخش‏ اندکی از امکانات جامعه را در اختیار داشت، اما به همان میزان، مسوولیتی عظیم بر دوش آنها بود. کسانی که این زمان آگاهی را نداشتند، کاری را که امام آغاز کرده بود، نشدنی‏ می‏دانستند و فقط به دین شخصی و غیر فعالی‏ بسنده کردند که که دربار رضاخان به تاثیر از لیبرالیسم غربی در عرصه حیات اجتماعی‏ [شکل داد]. البته لیبرال‏های ما می‏گویند حقیقت دین این است، اما متدینان‏[متحجر] نمی‏گویند حقیقت دین این است، می‏گویند غیر از این نمی‏شود کرد. ما مجبوریم تا آقا امام‏ زمان(عج)نیامده این‏طور باشیم که البته در عمل یکی است. امام می‏خواهد این فضا را بشکند. من فکر می‏کنم این نقد متوجه‏ محتوای اصلی حوزه علمیه نیست.

شهید مطهری هم یکی از نقادان جدی روحانیت است، اما خودش با توجه به این مسئله، می‏گوید درحالی‏که از نقادان هستم، به ویژگی‏ منحصر به فرد روحانیت یعنی واجد میراث و ذخایر فرهنگی این‏جامعه بودن، توجه می‏کنم‏ و این نقد نباید به حذف و بی‏توجهی به آن‏ بنیادها و نهادها منجر بشود. اگر این نقادی‏ سمت و سوی درست پیدا نکند-چون‏ حوزه‏های علمیه در واقع حساس‏ترین عضو و بخش این فرهنگ و تمدن هستند، مثل قلب و چشم-آفتی که اینجا به هر دلیل بیرونی یا درونی وارد می‏شود، تاثیر عظیمی در فرهنگ و تمدن باقی می‏گذارد و هر نوع اصلاحی در آن‏ هم باید بادقت و آگاهی بلکه با بیشترین‏ آگاهی باشد.

حوزه‏های علمیه‏ها بیشتر از هر جای دیگر نیازمند یک نقد مستمر و مداوم هستند. آفت‏ روزمرگی همه جا بد است، ولی در حوزه‏های‏ علمیه از همه جا بدتر. حوزه‏های علمیه ما بیش‏ از هر جای دیگر به نشاط، فعالیت و مدیریت‏ نیاز دارند، اما اینها باید با بیشترین آگاهی و توانمندی همراه باشند.

حضرت امام در سال 68 که هم نظام‏ سیاسی و هم امکانات دست ماست، بحث‏ فقه پویا را در پیام خود مطرح‏ می‏کنند. سوال این است که چرا بعد از 14 سال هنوز به نتیجه نرسیده‏ایم؟چه‏ موانعی بر سر راه خیزش حوزه علمیه در زمینه نقد و گفت‏وگو بود؟

ما در انقلابت آن اقتدار سیاسی را که در ذیل قدرت سیاسی غرب و مقررات اجتماعی و فرهنگی ما حکم می‏راند، در هم شکستیم. قدرت درهم ریخت، اما سازمان‏ها و نهادهایی‏ که طی این 70 سال شکل گرفته بود، قوی‏تر و قدرتمندتر از گذشته حضور داشتند و هر روز نهادینه‏تر می‏شدند. دوپارگی و گسل فرهنگی‏ بین دو نهاد موجود در جامعه، یعنی حوزه‏های‏ علمیه و دانشگاه‏ها بیش از پیش موجود بود؛ البته دانشگاه سیستم آموزشی خود را داشت و کار خود را می‏کرد و در ذیل پارادایم‏ها و بنیادهای فرهنگی و معرفتی تمدن غرب، ناخودآگاه به نقل نظریه‏ها می‏پرداخت و آنها را منتقل می‏کرد؛ البته دانشگاهیان، دانشجویان و استادان ما از متن این فرهنگ برخاسته بودند و علقه‏های دینی هم داشتند، اما این آموزه‏ها بخشی از شخصیت وجودی اینها شده بود و فضای معرفتی اول انقلاب برای فرهنگ ما سهم محدودی در عرصه قلم قائل بود، چون‏ در محیطهای علمی کلاسیک که علم رسمی‏ شناخته می‏شد-علوم حوزوی غیر رسمی و محدود بود-علم یک تعریف قرن نوزدهمی‏ داشت، به این معنا که science عرصه‏ای از دانش و آگاهی بود، جدا از ایدئولوژی، جدا از فرهنگ و جدا از مسائل دیگر و از طریق آزمون‏ و تجربه پدید می‏آمد. این تعریف از علم بخشی‏ از فرهنگ جامعه است.

با نگاهی عمیق‏تر می‏دیدیم که مطالبات‏ فرهنگ از این سازمان علمی در حدی بود که‏ علم گزاره‏های آزمون‏پذیر را بیان می‏کند، لذا راجع به مسائل متافیزیکی و ایدئولوژیکی‏ نمی‏تواند حرف بزند. آن بحث تعهد و ایمان‏ است و این بحث تخصص. ما دانشگاه‏هایمان‏ را بگذاریم عرصه تعهد دینی باشد؛ اخلاقش‏ اخلاق دینی باشد و تکنولوژی را از درون آن‏ در بیاوریم. زمینه گفت‏وگوی این‏گونه داوری‏ فراهم بود و به نوعی کشش بحث تعهد و تخصصص و رابطه حوزه و دانشگاه در این‏ چارچوب وجود داشت، اما بیشتر از این ظرفیت‏ گفت‏وگو نبود.

بعد از انقلاب فرهنگی هم عمدتا درس‏هایی را وارد کردیم. باید توجه داشت که‏ حاکمیت و کیفیت حوزه‏های علمیه در مقایسه‏ با محیط دانشگاهی چقدر بود. در حال حاضر هم که حدود 40 هزار طلبه در قم حضور دارند، تمام سیستم آموزش و تعلیم و تعلم با امکانات‏ انسانی حوزه علمیه قم شاید به‏اندازه دانشگاه‏ تهران هم نباشد و به‏طور طبیعی انقلاب‏ فرصتی برای حوزه ایجاد کرد که با اقبال‏ نهادهای مختلف فرهنگی برای روی کردن به‏ فرهنگی دین، این خلا را پر کند. اما انقلاب یکباره عرصه وسیعی از مطالبات و نیازهای اجتماعی متوجه حوزه‏ کرد که باید به آنها پاسخ می‏داد. سهمی که انقلاب از حوزه‏های علمیه برد و نیرویی که از آنجا خارج کرد، به دلیل سوء مدیریت بخشی از آن برگردانده نشد، یعنی ما شاهد گریز استعدادها از حوزه‏های علمیه به‏ عرصه‏های دیگر هستیم. آن‏قدر مدیریت‏ نکردند که علوم حوزوی را به عنوان علوم‏ رسمی به رسمیت بشناسند، یعنی طلبه‏ای که‏ 20 یا 30 سال درس می‏خواند، هنوز وقتی وارد عرصه اجتماعی می‏شود باید مدرک دانشگاهی‏ داشته باشد. این مدیریت باید زمینه لازم را برای جذب امکانات انسانی به سوی این علوم‏ فراهم می‏کرد. مطهری الگویی بود که باید شیوه پرورش او شیوه عام تعلیم و تربیت ما شود. مطهری و علامه طباطبایی در عرصه‏های‏ علوم انسانی نظریه‏پرداز بودند، چون ریشه در بنیادهای فرهنگی دینی خودمان داشتند. ما آمدیم تربیت مدرس درست بکنیم، اما فقط در چارچوب الگوهایی که ذکر کردم. گفتیم که فقط اخلاقشان را درست کنیم، نگفتیم‏ کسی بخواهد وارد عرصه‏های نظری بشود باید بنیادهای بومی و عرصه‏های نظری خودش را بگیرید.

چرا در حوزه‏های علمیه از این امکان‏ استفاده نشد؟

این امکان فقط در حد یک امکان محض بود؛ ذره‏ای مدیریت فرهنگی نشد تا از آن استفاده نشود. این هم فقط به خود حوزه باز نمی‏گردد، به مدیریت‏ فرهنگی در سطح کلان بازمی‏گردد. یعنی این‏ مشکلی نیست که آدم‏های درون حوزه آن را حل‏ کنند. مثلا باید یک گوشه‏اش را سیستم نظام وظیفه‏ حل کند و یا جاهایی مثل شورای عالی انقلاب‏ فرهنگی. الان استعدادهای فراوارانی مدرک لیسانس‏ خود را گرفته‏اند و مسائل فرهنگی مسائل ذهنی‏شان‏ است و می‏خواهند بیایند در حوزه‏ها؛ اولین مشکل آنها سربازی است. سگ‏ها را گسسته و سنگ‏ها را بسته‏ایم؛ از این طرف راه را بسته‏ایم و از آن طرف‏ راه‏ها را باز کرده‏ایم.

خب نیروی تولیدی حوزه چی؟می‏خواهم‏ بگویم هیچ امکانی برای تولید نیروی حوزه‏ نگذاشته‏ایم و الان هم نداریم و این از مشکلات اساسی است. ببینید ما این همه‏ طلبه داریم، چرا از درون اینها نیرو ایجاد نمی‏شود؟

وقتی این حجم وسیع علوم اجتماعی، علوم سیاسی و علوم انسانی وجود دارد، تولید انبوه می‏کنند و نظریه‏ها را با همه مسائل در سطح جامعه پمپاژ می‏کند و بعد هم اینها ادبیات‏ ژورنالیستی، هنر و ذهنیت عام جامعه را پوشش‏ می‏دهند. این ده تا و بیست تا و پنجاه تا [پاسخگو نیستند]در صورتی که همین ده تا و بیست تا و پنجاه تا را هم تربیت نکرده‏ایم.

حرف همین است؛ چرا این ده تا یا بیست‏ تا را تربیت نکردیم؟

این‏ها برمی‏گردد به مدیریت فرهنگی‏ جامعه که ما بسترهای اجتماعی لازم را برای‏ این که مسیر فردی‏ای که امثال مطهری در آن‏ پرورده شدند به یک بستر اجتماعی تبدیل شود، به وجود نیاوردیم. امام وقتی به گورباچف نامه نوشتند، گفتند که تیزهوشان خودتان را بفرستید بیایند اینجا و فلان کتاب یا بهمان کتاب را بخوانند، ولی ما برای تیزهوشان خودمان هیچ زمینه‏ای فراهم‏ نکردیم.

چه کسانی باید به این موضوع بپردازند؟

بخشی از آن به عهده علما و مراجع‏ حوزه‏های علمیه است که خودآگاهی و زمان‏ آگاهی در اینجا هم مطرح است، اما در مدیریت‏ کلان فرهنگی جامعه باید بسترسازی شود. متولیان آموزش عالی جامعه و کسانی که‏ در شورای انقلاب فرهنگی نشسته‏اند به‏ جای این که بحث کنند رئیس فلان دانشگاه‏ که باشد، راجع به مسائل مهم برنامه‏ریزی کنند و به آنها نیز بپردازند.