نسخه قابل چاپ

نسخه وب

داخلی » مقاله » اندیشمندان

در شماره 67 "کیهان اندیشه" (1375):

نقش آزاد اندیشی در تکوین تمدن اسلامی

عظیم حمزئیان

۳۱ تير ۱۳۹۲ ساعت ۲۰:۰۴

مرجع : منبع: کیهان اندیشه، شماره 67، مرداد و شهریور 1375، ص 159 - اقتباس شده از پایگاه مجلات تخصصی نور: WWW.NoorMags.Com

تمدن اسلامی که لااقل از پایان فتوحات مسلمین، تا ظهور مغول، قلمرو اسلام را از لحاظ نظم اخلاقی، برتری سطح زندگی، سعه صدر و اجتناب نسبی از تعصب و توسعه و ترقی علم و ادب، طی قرن‏‏های دراز، پیشاهنگ تمام دنیای متمدن و مربی فرهنگ عالم انسانیت نموده است، بدون شک، یک دوره درخشان از تمدن انسانی است و آنچه فرهنگ و تمدن جهان امروز، بدان مدیون است، اگر از دینی که به یونان دارد، بیشتر نباشد، کمتر نیست؛ با این تفاوت که فرهنگ اسلامی دارای تأثیر معنوی است و به جذبه و معنویت آن هیچ نقصانی راه نیافته است (1).

البته شکی نیست که سهم اقوام و ملت‏های گوناگونی را در توسعه این تمدن کوشش کرده‏اند، نمی‏توان از نظر دور داشت، اما آنچه که این ترقیات و پیشرفت‏های مادی را برای مسلمین میسر ساخت، در حقیقت همان اسلام بود که با تشویق مسلمین به علم و ترویج نشاط حیاتی، روح همکاری را جانشین تعصبات باستانی کرد. در مقابل رهبانیت کلیسا که ترک و انزوا را توصیه می‏کرد، با توصیه مسلمین به رعایت حد وسط در کارها، توسعه و تکامل صنعت و علوم انسانی را تسهیل نمود.

در دنیایی که اسلام به آن وارد شد، روح تساهل و اعتدال، در حال انزوا بود. مسیحیان آن روز، هر چه بیشتر علاقه خود را با علم و فلسفه، قطع کرده بودند. تعطیل فعالیت فلاسفه، به وسیله‏ «ژوستی نین»، اعلام قطع ارتباط قریب الوقوع میان دنیای روم با تمدن و علم بود (2). در واقع توصیه و تشویق مؤکدی که اسلام در توجه به علم و علما می‏کرد، از اسباب عمده آشنایی مسلمین با فرهنگ و دانش ایرانی بود. آیات و روایات زیادی از قرآن کریم و کتب حدیث در تشویق و ارج و اهمیت علم‏آموزی آمده است. بدین صورت بود که از گمنام‏ترین خانوادها، نام‏آورترین دانشمندان و متفکران و ادیبان و فیلسوفان و... بیرون آمدند (3).

عامل دیگری که موجب پیروزی‏های مسلمین و بالندگی آن‏ها در زمینه‏‏های علمی گردید، روح تسامح و بی‏تعصبی بود. چنانچه مسلمین در هر کجا پا می‏گذشاند، مردم را به چشم انسان می‏نگریستند و ارزش‏های انسانی و اجتماعی و تمدن آن جامعه را پاس می‏داشتند و اصل اغماض و گذشت و صحه گذاری را مورد توجه قرار می‏دادند و ملاک برتری را به تقوا می‏دانستند. این اصل تسامح و مسالمت، قرن‏ها تمام جنبه‏‏های ادبیات، فلسفه و علوم را تحت تأثیر قرار داد. به طوری که متفکران و دانشمندان اسلامی، از یونانی، سریانی، پهلوی و سانسکریت کتاب‏هایی را به عربی ترجمه کردند و فضای آموزش را باز گذاشتند و امثال بیرونی و ابن سینا و رازی و... در زمینه‏‏های طب، فلسفه، ریاضی و عرفان از کتب یونانی و هندی و ایرانی، بهره گرفتند. هنگامی که ابو اسحاق -صابئی- که پژوهشگری غیر مسلمان بود، در گذشت، سید رضی، یکی از عالمان و شاعران نامدار شیعه، مرثی‏های در مرگ او سرود و در پاسخ اعتراض عد‏ه‏ای گفت: «من در سوگ یک پژوهشگر، سوگوارم»(4).

اسلام فرصت‏های جدیدی برای پیوند نزدیک با دیگر ملت‏ها به وجود آورد. این سخن که گویا علم و فلسفه مسلمانان، یکباره به وجود آمد، هیچ وجهی ندارد. طبیعت زندگی عقلانی با چنین فرضی سازگار نیست. در عربستان نیز، همانند یونان، تفکر عقلانی تحت تأثیر عوامل متعدد مذهبی، اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، شکل گرفت. در صدر اسلام، مسلمانان، اهتمام خود را تنها صرف گسترش قدرت و اشاعه آئین اسلام نمودند. چون از این کار فارغ شدند و صلح و آرامش نسبی حاکم شد، اندیشه عقلانی اوج گرفت و مسلمین به یادگیری مباحث و علوم دیگر بلاد، احساس نیاز کردند. از این پس بود که نهضت ترجمه، آغاز شد.

در پایان قرن اول هجری، مترجمان سلامی کم کم چیز‏هایی را ترجمه کردند اما نهضت واقعی ترجمه، از قرن سوم، یعنی عصر کلاسیک اسلام، به اوج خو رسید و تا پایان قرن پنجم، ادامه یافت. البته در قرن ششم و هفتم به مترجمانی برمی‏خوریم، اما آن‏ها از نظر اهمیت و مقام در مرتب‏های پایین‏تر جای می‏گیرند. زیرا کاری را که چندان با اهمیّت باشد، ارائه نکردند (5).

بنابراین مسلمانان بیش از سه قرن، مشغول ترجمه آثار علمی، فلسفی، ادبی و مذهبی تمدن کهن بودند و از میراث انسانی بزرگی که سرچشمه‏‏های آن در شش زبان شناخته شده آن زمان، یعنی عبری، سریانی، فارسی، هندی، لاتینی و یونانی بود، برخوردار شدند. آنان مؤسسه علمی بیت الحکمه را برای جای دادن مترجمان و حفظ آثار آنان، بنا نهادند و گروه‏هایی را برای جستجوی کتاب‏های ارزشمند به ایران، هند و قسطنطنیه گسیل داشتند. برای آنکه اندیشه‏‏های مظبوط در زبان‏های دیگر را با امانت تمام، به زبان عربی برگردانند، ترجمه‏‏های پیشین را دیگر بار ترجمه و یا تصحیح کردند. این ترجمه‏‏های گوناگون، سراغاز تحقیق و تتبع آنان بود. اولین کتاب‏های ترجمه شده در زمینه‏‏های طب، علوم زیستی و پس از آن، فلسفه بود. زیرا نخست باید زیست و پس از آن، به تعقل و تفکر پرداخت (6).

از جمله عللی که موجب شدند مسلمانان به این امر، مهم دست یازند، می‏توان روحیه علم جوئی آنان و همچنین تساهل و تسامح آنان نسبت به دست آورد‏های علمی دیگران را نام برد. این روح تساهل و تسامح در صدر اسلام و قرون نخستین، قوی‏تر و مؤثرتر بوده است. این روحیه، نه فقط مناظرات کلامی و دینی را در قلمرو اسلام، ممکن ساخت، بلکه سبب عمده تعاون اهل کتاب با مسلمانان در قلمرو اسلام گردید. اختلاف میان امت، در مواردی که اساس اسلام را تهدید نمی‏کرد، از سوی مسلمین، یک رحمت تلقی می‏شد و مذاهب فقهی با همین دست‏آویز، در کنار هم می‏زیستند - جز در مواردی نادر، مثل: شیعه و زیدیه که مذاهبشان دواعی سیاسی داشتند و امری مربوط به خلیفه و امام وقت بود - همانطوری که مذاهب کلامی نیز بر خلاف عالم مسیحیت، بدون خونریزی‏‏های تعصب‏آمیز پدید آمد.

حدیث «ستفترق امتی...» نیز در این مورد، حاکی از روح تسامح اسلامی در اینگونه مسائل است؛ به طوری که روی هم رفته، قضاوتی را که «کنت دو گوبینو» در مورد رفعت و علو این حالت مسلمین دارد، مورد تصدیق و تأیید تاریخ اسلام و گذشته مسلمین است. وی می‏گوید: «اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیاسی جدا کنند، هیچ دیانتی تسامح جوتر و شاید بی‏تعصب‏تر از اسلام وجود ندارد» (7). در واقع همین تسامح و عدم تعصب بود که در اسلام، بین اقوام و امت‏های گوناگون، تعاون و تعاضدی را که لازمه پیشرفت تمدن واقعی است، به وجود آورد و همزیستی مسالمت‏آمیز عناصر نامتجانس را ممکن ساخت (8).

بدین گونه مسلمین تمدنی را به وجود آوردند که وارث فرهنگ شرق و غرب شد. این تمدن، نه تقلیدکننده صرف از فرهنگ‏های سابق بود و نه ادامه دهنده محض راه آنها؛ بلکه ترکیب کننده و تکمیل سازنده بود. البته جماعتی که فرهنگ اسلامی را بدین حد رسانیدند، از عرب نبودند. بلکه، همانطوری که ابن خلدون می‏گوید از عجم، یعنی مسلمانان غیر عرب، بودند (9).

در ان ایام، با وجود سوء ظنی که عامه مسلمین، خصوصا فقیهان و زاهدان، نسبت به «منطق، فلسفه و کلام» اظهار می‏کردند، این علوم، مورد توجه و نظر مسلمانان قرار داشتند. جلسات مباحثه و مناظره‏ی بسیاری تشکیل می‏شد و هر کدام از گروه‏ها، به بیان نظر خود می‏پرداخت. این ایرادات و اشکالات و همچنین چاره جوئی‏هایی که مسلمین در پی آن بودند و موجب بسط و گسترش دامنه مباحث و غنای فکری مسلمانان‏گشت، بدین سبب بود که در آن ایام، مسلمانان بر اروپائیان در ژرف‏اندیشی و دقت نظر در مسائل فلسفی، فکری و علمی، پیشی گرفتند و تأثیرات زیادی بر فرهنگ اروپائیان گذاشتند (10). آثار ابن سینا، ابن رشد، فارابی و دیگر دانشمندان و فیلسوفان مسلمان، به زبان‏های بیگانه ترجمه شد و مورد استفاده فیلسوفان و متفکران در قرون وسطی قرار گرفت. از این رو، ما معتقدیم که «عظمت اعجاب‏آور مسلمین، نه از آن جهت است که در برهه‏ای از زمان، حکمران جهان بوده‏اند (زیرا جهان، حکمرانان و فاتحان بسیار به خود دیده است که چند صباحی، خود را به زور بر دیگران تحمیل کرده‏اند و طولی نکشیده است که همانند کف روی آب، محو و نابود شده‏اند)، بلکه از آن جهت است که نهضت و تحولی در پهنه گیتی به وجود آورده‏اند و تمدنی عظیم و باشکوه، بنا کرده‏اند که چندین قرن، ادامه یافته و مشعل‏دار بشر بوده است و اکنون نیز، یکی از حلقه‏‏های تمدن بشر به شمار می‏آید (11). در آن دوران، مسلمانان در علوم، صنایع، فلسفه، هنر، اخلاق و نظامات عالی اجتماعی، بر همه جهانیان برتری داشتند و دیگران از خرمن فیض آن‏ها توشه برمی‏گرفتند. به اعتراف محققین، مستشرقین و فیلسوفان تاریخ تمدن، نظیر گوستاو لوبون و ویل دورانت، تمدن غربی بیش از هر چیزی از تمدن اسلامی مایه گرفته است (12) اما اکنون، پس از گذشت قرن‏ها که به آن دوران نظر می‏افکنیم، در می‏یابیم که این چراغ، مدتهاست که خاموش شده است. به طور طبیعی، این سؤال پیش می‏آید که چطور مسلمانان پس از آن همه پیشروی در علوم و معارف و صنایع و نظامات، به قهقرا برگشتند؟ مسئول این قهقرا کیست؟ و یا چیست؟ آیا افراد بوده‏اند یا جریانات و یا هر دوی آنها؟

البته عوامل زیادی برای این امر برمی‏شمارند. به طور کلی این عوامل را به دو دسته «عوامل مربوط به داخل حوزه اسلام» و «عوامل بیگانه» تقسیم می‏کنند و عوامل داخل حوزه اسلام به نوبه خود به دو دسته «مسلمانان» و «دستورات دین اسلام» تقسیم می‏شود. ما در این بحث می‏خواهیم به یک عامل که تأثیر بسیاری در این امر داشته و در همه دوران‏ها، نقش شگرفی در عظمت و انحطاط مسلمین ایفا نموده است، اشاره نماییم. به گمان نگارنده، یکی از عوامل مهم انحطاط مسلمین در دوره‏های بعد، فاصله‏ای بوده است که آن‏ها از تعقل و تفکر و کنجکاوی منطقی و فلسفی گرفته‏اند. پرداختن به مسائل فکری و تفکرات منطقی انسان را از جزمیت و یکسونگری در اعتقادات خارج می‏کند و روحیه‏ای باز و همراه با متانت به آدمی می‏بخشد. از نظر فیلسوف، دیگران هم در این جهان از حق حیات و زندگی برخوردارند و در این امر، با خود او، در یک درجه مساوی بسر می‏برند.

آن‏ها به همان اندازه که ما به عقاید خود احترام می‏گذاریم و به خود حق می‏دهیم تا مطلب خود را بگوییم، برای عقاید خود و دیگران احترام قائلند و حق اظهار نظر را به همه می‏دهند. از این رو، راه مقابله با آنها، رد و یا انکار نیست، بلکه به توسعه دیدگاه‏ها، افزایش اطلاعات از یک سو و به شناخت و ارزیابی منطقی مطالب و نظرات آن‏ها از سوی دیگر، بستگی دارد و این امر است که موجب بروز روحیه تسامح در انسان می‏شود؛ ضمن آنکه بحث و تحقیق و انتقاد در مورد آراء مخالفان، روحیه آزادی‏خواهی، صراحت لهجه و شهامت بیان و گفتار را در انسان تقویت می‏کند.

بررسی تاریخ مسلمانان در قرون اولیه هجرت پیامبر اسلام(ص)، آشکار می‏سازد که مسلمین در قرون اولیه، در اوج ترقی و رشد بوده‏اند. همزمان با تأسیس مدارس نظامیه و در ادامه آن، با تاخت تاز شدید به تفکر فلسفی و اندیشه‏‏های آزادی‏خواهانه فکری و همچنین مباحث کلامی (کلام عقلی)، دوران عظمت مسلمانان رو به افول نهاد. مدارس نظامیه با وسعتی که داشتند، تأثیرات گسترد‏ه‏ای بر علم و فرهنگ و ادب ایرانیان گذاشتند. البته خدماتی را هم که به علم و فرهنگ این مرز و بوم کرده‏اند، نمی‏توان نادیده گرفت اما در توجه به بعضی از رشته‏‏های علمی، افراط نمودند و در مقابل، به بعضی از دیگر شاخه‏‏های علوم، بی‏توجهی کردند.

علاوه بر این امور، با فلسفه و آزادی افکار و عقاید، مخالفت ورزیدند. علما و دانشمندان زیادی در این مدارس تربیت شدند که گوی سبقت را در دشمنی آشکار و عامدانه با فلسفه و اندیشه‏‏های آزاد، از دیگران ربودند(13). همچنین مذهب حقه‏ی جعفری، در سایه تأسیس این مدارس و تلاش‏های بنیانگذار آن، تحت الشعاع مذهب حنفی قرار گرفت و آتش اختلاف میان گروه‏های مسلمان، شعله‏ور شد.

روشی که مدارس نظامیه در تأیید آراء بانی خود در پیش گرفتند، نتیجه‏ای جز ایجاد تشتت و تفرقه میان مذاهب اربعه و فرقه‏‏های شیعه، به بار نیاورد. چنانچه اگر به منابع تاریخ مراجعه کنیم، می‏بینیم مبارزات شدید میان فرقه‏ها به طور معمول از حد مجادلات علمی بین علما و فقها تجاوز نموده، به تحزب و دسته‏بندی و زد و خورد و کشتار‏های بی‏رحمانه منجر شده است؛ در صورتی که اگر خواجه نظام الملک از طریق نظام و سیاسی وارد مبارزه با این گروه‏ها شده بود، نه تنها اینگونه مجادلات مذهبی و کشمکش‏های فرق‏ه‏ای در میان مردم رواج نمی‏یافت، بلکه امکان آن بود که با قدرت سیاسی و نفوذ فوق العاده‏ای که در دستگاه پادشاهان سلجوقی و خلفای عباسی داشت، موجبات رفاه و آسایش فکری را در این قلمرو وسیع، فراهم سازد؛ ولی چه سود که برنامه غیر از این بود و در نتیجه مجادلات مذهبی، کار اختلاف و جدایی میان پیروان مذاهب، به جایی رسیده بود که ابن کثیر، ملاقات اهل سنت و روافض(شیعیان) و هم غذا شدن آن‏ها به سال 488 را از جمله رویداد‏های مهم به شمار آورده و در حوادث تاریخی آن سال ذکر کرده است (14).

مجالس وعظ نظامیه، با آن همه زرق و برق‏ها، جز شعله‏ور ساختن آتش کینه مردم و نفی مخالفان، خصوصا شیعه اثنی عشری و اسماعیلیه، و کوشش در پیشبرد مقاصد سیاسی، اثر دیگری نداشت. چنین مسائلی مردم را آنچنان سست عنصر و ظاهربین کرده بود که با هر بادی، از جای به در می‏شدند و به هر ندایی، صواب یا خطا، پاسخ می‏دادند. در سال 486 ه ق به هنگام وعظ اردشیر عبادی در نظامیه بغداد، چنان مردم تحت تأثیر قرار گرفتند که حیاط مدرسه، رواقها، غرفه‏ها، روی بام‏ها و اطراف مدرسه از انبوه شنوندگان زن و مرد موج می‏زد. فقیه واعظ را صاحب کرامات شمردند و در مجلسش، از شدت زاری، از هوش رفتند و به دست او، توبه کردند. ولی به محض آنکه سخنانش با مخالفت بعضی از فقها مواجه شد، او را به خروج از بغداد محکوم کردند و از آن انبوه شیفتگان وعظ او، کسی نبود که به یاریش برخیزد (15). این حکم در مورد بسیاری از وعاظ جاری بود و در روزگاری که دنیای اسلام، از جانب شرق، مورد تجاوز مغولان خون آشام و از جانب غرب، درگیر جنگ با مسیحیان صلیبی بود و مسلمانان، از هر فرقه و طریقه‏ای ، بیش از هر چیز، به اتحاد و اتفاق نیاز داشتند، همه چیز را فراموش کرده و به ترجیح مذهب خویش و تقبیح آرا و عقاید یکدیگر می‏پرداختند (16).

بدین ترتیب، مباحث فلسفی از نظرگاه علما و دانشمندان، مخفی ماند و پس از دوران سلجوفیان، حمله مغول و اوضاع آشفته آن دوره در روحیات تمام اقشار جامعه و همچنین دانشمندان، تأثیر بسزایی گذاشت. اطمینان مردم به کلی از بین رفت، نومیدی و یأس همه جا را فرا گرفت؛ ناپایداری روزگار در مغز همه رسوخ کرد؛ تملق، چاپلوسی از امیران و ظالمان در همه جا، رایج شد و صراحت لهجه و شهامت گفتار و بیان، به کلی از بین رفت. گوشه‏گیری و خاموشی و تسلیم به قضا و قدر الهی بودن، دستور صالحان آن دوران شد. تصوف در این دوره، بسیار رشد پیدا کرد. در این قرون و تا حدی قرن‏های بعد، دیگر عرفان یک نیروی زنده نبود، بلکه به وسیله‏ای برای فراز از واقعیت‏های تلخ زندگی، تنزل یافته بود. البته همه عرفا، واقع گریز نبودند، اما در نظر تعداد بسیاری از آن‏ها، علاقه به امور دنیوی در درجه دوم اهمیت قرار داشت و چیزی که آن‏ها را به خود جلب می کرد، پرداختن به ظواهر اعمال عارفانه بود.

تأثیر روز افزون آموزه‏‏های عرفانی، آن شد که توده‏ها، ایمان به استفاده از عقل را از دست دادند و آن را نیرویی شیطانی دانستند که بکفر و الحاد می‏انجامد. از این رو بود که عقل، آماج حمله و حتی ریشخند، شد. عقیده داشتند که عقل، با حقایق دینی بیگانه است و موجب تحریف و حتی دگرگونی در آن حقایق می‏شود (17). در نتیجه، به کلیه حوزه‏های دانش، توجه اندکی می‏شد و یافته‏های آن را به درستی درک و ارزیابی نمی کردند. علم را به بهانه آنکه به ماده گرائی می‏انجامد، بی‏اعتبار می‏دانستند و با فلسفه، مخالفت ورزیدند؛ زیرا ورود عقل به دروازه‏های معرفت الهی، ممنوع بود. نه تنها تفکر علمی در این دوران، نادر بود، بلکه فعالیت فلسفی مایه‏داری نیز در این دوره، صورت نگرفت.

در دوره‏‏های قبل، متفکران نام‏آوری زندگی می‏کردند که سهم شایانی در افزایش دانش بشری داشتند و این، به دلیل فضای مناسبی بود که دولت‏های اسلامی برای اشتغالات فکری به وجود آورده بودند. اما در این دوره، از شرق و غرب عالم اسلام، نمی‏توان به اندیشه تازه و بدیعی برخورد کرد. فلسفه به آب و خاک و هوایی احتیاج دارد که رشد کند و دامن گسترد و در جایی که اوضاع و احوال جامعه، چنان است که نه خاک مناسب وجود دارد و نه آب و هوای دلخور، هیچ فعالیتی که بتوان آن را فعالیت نقادانه و فکری نامید، مشاهده نمی‏شود(18). نتیجه آنکه، یکی از عوامل مهم سقوط و انحطاط مسلمین و عقب ماندگی آن‏ها از قافله تمدن، فاصله گرفتن از تعقل و تفکر آزادفکری و فلسفی بوده است. برای رفع این مانع، باید حرکتی نو آغاز شود و روحیه تعمق و ژرف اندیشی، جای ساده انگاری و سطحی نگری را بگیرد. البته، لازم به ذکر است که در دوره معاصر، تحولی در کشور‏های مصر، جنوب و جنوب شرقی آسیا، هند، پاکستان و اندونزی، توسط افراد مختلفی از جمله شیخ محمد عبده، اقبال لاهوری و دیگر متفکران و اندیشمندان پدید آمده است که شاید بتوان بر آن، نام «رنسانس» نهاد. در تعدادی از این رخدادها، سهم مسائل و مبانی فکری و فلسفی، اندک بوده است، اما همه این‏ها به نوبه خود، از پشتوانه‏‏های فکری نیرومندی برخوردار بوده‏اند. شاید سرعت و نفوذ حرکت این مصلحان را بتوان به همین امر، مربوط دانست.

انقلاب اسلامی ایران در کشور ما، به سیر این مباحث رونق تاز‏ه‏ای داده و شرایط تاز‏ه‏ای برای رشد آن فراهم نموده است. نکته مهم در تمامی این حرکت‏ها و نهضت‏ها، آن است که یکباره و بدون سابقه، به وجود نیامده‏اند. در هر حرکتی علاوه بر انسان‏هایی که دست اندر کار امور فیزیکی آن هستند، انسان‏های دیگری نیز وجود دارند که بنیاد‏های فکری، مبانی نظری و ایدئولوژیکی آن را می‏سازند. سال‏ها تلاش فکری لازم است تا ساختار فکری و منطقی و اعتقادی یک نهضت پایه‏ریزی گردد. البته ما منکر این امر نیستیم که ممکن است بدون چنین بنیاد‏هایی، حرکت‏هایی انجام پذیرد اما صحبت ما بر دوام و پویایی و بقای یک نهضت است. امروز، انقلابی سراغ نداریم که از این قاعده، مستثنی باشد. حتی پیشرفت علمی، فرهنگی، اقتصادی، که رنسانس نام گرفته است، از پشتوانه فکری فیلسوفان و متفکرانی چون دکارت، جان لاک و... برخوردار بوده است و اگر شرایط فکری برای چنین امری مساعد نمی‏بود، شاید بدین گستردگی، به وقوع نمی‏پیوست.

به هر تقدیر، افکار خوب، منشأ اعمال خوب می‏شوند و اعمال خوب نیز می‏توانند منجر به پیدایش افکار خوب گردند. به قولی، «فلاسفه از سویی علتند و از سوی دیگر معلول؛ یعنی معلول افکار جامعه خود هستند و اگر بخت یار آن‏ها بوده باشد، علت بوجود آمدن افکار و عقاید نسل‏های پس از خود هستند».

تذکر نکته‏ای در اینجا لازم است، مواردی که تا بدین جا ذکر نمودیم، در دور‏های از برهه‏‏های تاریخ مسلمین، رخ داده است، که اهل سنّت، رهبری جامعه را به عهده داشته‏اند، اما گروه شیعه که در اقلیت بوده است، از نظر پذیرش مسائل فکری و عقلی، جایگاه دیگری دارد. مسلمانان شیعه به واسطه‏ی روح عقلگرایی حاکم بر این مذهب، با تفکر فلسفی، آشنایی بیشتری دارند و راز این مطلب، با رجوع به احادیث آشکار می‏شود.

احادیث شیعه، برخلاف احادیث اهل سنت، مشتمل بر یک سلسله احادیثی است که در آن‏ها، مسائل ما بعد الطبیعی، بطور منطقی، مورد تجزیه و تحلیل قرار گرفته و مسائل مختلفی در مورد قضاء و قدر، روح انسان، کتاب، میزان، صراط و... به طور گسترده مطرح شده است و در مورد آن‏ها، تجزیه و تحلیل و استدلال به عمل آمده است؛ خصوصا کتاب نهج البلاغه که از منابع مهم در این مورد بشمار می‏رود (19). پروفسور هانری کربن در این مورد می‏گوید (20) : «نهج البلاغه را می‏توان به عنوان یکی از مهمترین منابع اصول عقاید دانست که از طرف متفکران شیعه تعلیم شده است. فلسفه، سیمای مخصوص خود را از این منابع اتخاذ کرده است». احمد امین مصری در کتاب خود می‏گوید (21): «اساسا فلسفه به شیعه بیشتر از اهل تسنن می چسبد و در همه مکان ها و زمان‏ها که شیعه رواج داشته، فلسفه رونق گرفته است؛ مانند دوره فاطمیان مصر و آل بویه. حتی در عصر اخیر هم، عنایت جهان تشیع به مباحث عقلی بیش از تسنن است. سید جمال الدین اسد آبادی که تمایل شیعی داشت، وقتی به‏ مصر آمد یک نهضت فلسفی به وجود آورد».

این شیوه تفکر و نگرش نسبت به مسائل عقلی در میان شیعیان، موجب گشت که روحیه عقلگراییی در جهان تشیع باقی بماند «اما آنچه موجب تأسف است، این است که در قرون اخیر، شیوه فکری اهل حدیث، از مسلمانان عامه، در میان شیعه هم رسوخ پیدا کرد. عد‏های پیدا شدند که هر گونه تعمق و تفکر در معارف الهی را بدعت و ضلالت شمردند، در صورتی که بدون شک این نوعی انحراف از سیره پاک پیشوایان این مذهب است. البته آنچه در شیعه پدید آمد، در مرحله اول، آنکه عمومیت نداشت، و دوم، آنکه به آن درجه، شدید نبود. با تذکر این نکته که نمی‏توانست آن عمومیت و شدت را که در میان عامه داشت، دارا باشد، اما کم و بیش تا آن اندازه که آزار اهل تحقیق و تفکر را فراهم آورد، وجود داشته و دارد (22)». رگه‏‏هایی از اندیشه‏‏های مخالفت با تفکر فلسفی هنوز هم در میان شیعیان موجود است. البته آن تلاش‏های مخالف تفکر، که عمده جریان آن را نهضت اخباری‏گری تشکیل می‏داد، نتوانست در برابر حملات مخالفین و تلاش مستمر آنان، مقاومت نماید و با همین تلاش‏ها بود که چراغ تفکر و تعمق و ژرف اندیشی در میان شیعیان هنوز هم باقی مانده است و دشمنان دین را در راه ربودن هویت اصیل مسلمانان، دچار مشکل کرده است. نگارنده بنا ندارد تا در این مقال، ثمرات و اثرات روانی، اجتماعی و... اشتغال به تفکر و تعمق را بیان نماید، بلکه بر این امر تأکید دارد که از عوامل مهم انحطاط مسلمین، دوری و کناره گیری آنان -چه به صور اختیاری و یا اجبار- از تفکر و ژرف اندیشی فلسفی بوده است.

نکته دیگری که توجه به این امر را بیشتر می‏کند، رشد صنعت و تکنولوژی، در عصر حاضر است. مدتی است که از دوران صنعت و تکنولوژی در جهان مغرب زمین می‏گذرد و با گذشت زمان، وسایل و امکانات علمی و فرهنگی، از سادگی به پیچیدگی رفته است و ما که از عواقب و اثرات آن مصون نبوده و نیستیم، جا دارد به تفکر و اندیشه پیش از عمل، بها دهیم. زیرا در حال حاضر، شرط اقدام به هر کاری، تفکر و تعمق درباره آن است.

پیچیدگی‏های موجود در دنیای امروز، دیگر تلقی عمل‏گرایانه و همراه با آزمایش و خطا را نمی‏پذیرد. دنیای غرب نیز که در آغاز پیشرفت علمی و فرهنگی خود، از نوعی تفکر فلسفی و تئوری‏سازی‏های فکری، گریزان بود، چند دهه‏ای است که دوباره به آن روی نموده است. این رویکر، در سال‏های اخیر، در ساختار «فرهنگ، تعلیم و تربیت، اقتصاد و علوم دیگر» تأثیرات بسیاری گذاشته است (23).

اگر نظر برخی از مورخین مانند «توین بی» را بپذیریم که به حیات و مرگ تمدن‏ها قائل هستند، بحث از عظمت و انحطاط مسلمین به عنوان بحثی مستقل و تفکیک شده از علل و عوامل تشکیل دهنده تمدن اسلامی، بحثی بیهوده است (24). از این نظر لزومی ندارد که شخص و یا ملت و جریانی را مسئول انحطاط مسلمین بدانیم. نابودی تمدن اسلامی، مانند هر تمدن دیگر و بلکه هر پدیده زنده دیگر، از قبیل سر رسیدن اجل طبیعی و یا غیر طبیعی است که به هر حال، دیر یا زود فرا می‏رسد. تمدن اسلامی زائیده شد، رشد کرد و جوان شد و به پیری رسید و سپس مرد و آرزوی بازگشت آن، چیزی شبیه آرزوی بازگشت مردگان است. اما اگر به این مسأله معتقد نباشیم، بحث و نتیجه، همان است که اشاره شد.

 

منابع:

1- زرین کوب، عبد الحسین، کارنامه اسلام، امیر کبیر، تهران، ص 12.

2- همان مأخذ، ص 12.

3- حکیمی، محمد رضا، دانش مسلمین، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، تهران، ص 49.

4- همان مأخذ، ص 50.

5- مدکور، ابراهیم، اسماعیل سعادت، تاریخچه ترجمه، از مجموعه مقالات «درباره ترجمه»، ص 82.

6- مدکور، ابراهیم و سعادت، اسماعیل، نهضت ترجمه در جهان اسلام، ص 80 و 81.

7- کنت دو گوبینو [ویراستار: نیازمند پژوهش بیشتر].

8- زرین کوب، عبد الحسین، کارنامه اسلام، ص 25 و 24.

9- عبد الرحمن ابن خلدون در این باره می‏گوید: حملة العلم اکثرهم العجم [ویراستار: نیازمند پژوهش بیشتر].

10- مطهری، مرتضی، انسان و سرنوشت، مقدمه، ص 6.

11- همان مأخذ.

12- همان مأخذ، ص 8.

13- دانشمندانی نظیر غزالی و ابن غیلان دمشقی را می‏توان در این زمینه نام برد.

14- عماد الدین ابو الفداء اسماعیل ابن عمر دمشقی معروف به ابن کثیر، بدایه، ص 14 / 149.

15- ابن کثیر، بدایه، وعاظ نظامیه بغداد، مطبعه استقامت، قاهره، 1258، ص 12 / 150.

16- کسائی، نور اللّه، مدارس نظامیه و تأثیرات علمی و اجتماعی آن، ص 289.

17- قادر، س. ا. ، انحطاط عالم اسلام، حسن انوشه، نقل از تاریخ فلسفه در اسلام، میان شریف، ج 4، ص 18.

18- همان مأخذ، ص 18 و 17.

19- طباطبائی، علامه سید محمد حسین، شیعه در اسلام، چاپ اول، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ص 59 و 58.

20- کربن، هانری، تاریخ فلسفه اسلامی، مبشری، چاپ اول، امیر کبیر، تهران، ص 38.

21- امین احمد، ظهر الاسلام، نقل از مقدمه اصول فلسفه و روش رئالیسم، ج 5 شهید مطهری (مجموعه آثار 6).

22- مرتضی مطهری، اصول فلسفه و روش رئالیسم، مقدمه، ج 5، ص 18(مجموعه آثار 6).

23- همانطور که می‏دانید از دهه 1960 در غرب تحولی رخ داده است و دانشمندان و علما، به مسائل فکری و نظری توجه بسیاری نموده‏اند. این تحول در دهه‏‏های بعد، در علوم دیگر تأثیر گذاشت.

24- مرتضی مطهری، انسان و سرنوشت، مقدمه، ص 8.