در شماره چهارم کیهان اندیشه (1364):
اسلام و آزاداندیشی
نعمت الله صالحی نجف آبادی*
کد مطلب: 3
تاریخ انتشار : دوشنبه ۳۱ تير ۱۳۹۲ ساعت ۱۶:۵۱
 

پاسخ به یک اتهام

یکی از برچسب‏های ناچسبی که غربی‏ها به مسلمان‏ها می‏زنند و دین مقدس اسلام را بدان متهم می‏سازند، این است که می‏گویند «اسلام با قدرت شمشیر بر مردم تحمیل شده است» و ادعا می‏کنند که شعار مسلمین و اصل زیربنایی اسلام در همه‏ی جنگها و نبردها این بوده که: «یا اسلام شمشیر»! بدین معنی که هر فردی از جبهه‏ی مقابل، یا باید اسلام بیاورد و اصول اساسی دین را بپذیرد و به قوانین اسلام پایبند شود و یا شمشیر مجاهدان مسلمان، سینه‏ی او را خواهد درید.

این تهمت ناروا را بسیاری از نویسندگان غربی از روی غرض‏ورزی و کینه‏توزی به زبان آورده و در کتابهای خود نوشته‏اند و شدیدا روی آن تبلیغ می‏کنند. طبعا چنین ادعایی از ناحیه‏ی آنان خیلی شگفت به نظر نمی‏رسد ولی بسی مایه‏ی تأسف است که دستاویزهای زیادی برای این تهمت در میان کتابها و حتی روایات مسلمین به خصوص اهل سنت به چشم می خورد آنان با تمسک به همین عبارات و روایات، علمدار چنین داعیه‏ی گزافی شده و این سخن بی‏پایه و اساس را به زبان آورده‏اند.

واقعیت این است که روح اسلام با چنین مطلبی سازگار نیست و تحمیل عقیده، بازور و قوه‏ی قهریه، هرگز در اسلام جایی ندارد. اسلام، آیین برادری و برابری و آزادی و حریت است و همواره از بلند نظری و سماحت و گذشت تشویق می‏کند و پیروان خود را پیوسته به آزاداندیشی و سعه‏ی صدر و تحمّل اندیشه‏های مخالف فرا می‏خواند. ما برای اثبات این مطلب از آیات قرآن، پیامبر(ص) و سیره‏ی علی(ع) و قوانین فقهی، شواهد و ادله‏ای داریم که در تبیین و توضیح این مطلب بدان استداد می‏کنیم:

1- قرآن

الف- «لا اکراه فی الدین قد تبیّن الرشد من الغیّ» (1).

این آیه، صرحی و بی‏پرده می‏گوید که در دین، اکراه و زور و اجباری نیست و حق از باطل، جدا نموده شده است. این آیه، یک جمله‏ی خبریه است که در مقام انشاء به کار رفته و بدین وسیله می‏خواهد حکمی را جعل و انشاء کند و بفهماند که در قبول دین، نباید اجبار و اکراهی باشد. چون اساسا ایمان، عقیده‏ی واقعی و قلبی است و با اجبار و اکراه امکان ندارد، بنابراین آیه‏ی شریفه در مقام انشاء و جعل حکم است و هدف از آن، بر طرف ساختن تنگ نظری‏ها و کوته‏فکری‏های گروهی است که می‏پندارند باید در تبلیغ و ترویج مبانی دینی و اسلامی، از زور و قدرت بهره گرفت.

این آیه، نظیر آیه‏ی «لن یجعل اللّه للکافر علی المؤمنین سبیلا» است که جمله‏ی خبریه است، لیکن معنای انشائی دارد، یعنی کافران هرگز نباید سلطه و استیلایی بر مؤمنین داشته باشند و مسلمین همواه باید تلاش کنند تا از زیر بار ذلت و خواری بدر آیند. بی‏شک اگر این آیه، اخبار باشد خلاف واقع است و با آنچه در خارج جریان دارد سازگار نیست، زیرا می‏بینیم که کفار بر بسیاری از سرزمین‏ها و مناطق اسلامی، استیلا دارند و با ترفندهای استعماری خود، ملت‏های مسلمان را زیر سلطه خویش در آورده‏اند، بنابراین، آیه فوق نیز در مقام انشاء می‏باشد و هدف از آن، جعل حکم است.

باری، از نظر شرع مقدس اسلام، تحمیل فکر و عقیده أمری ناپسند و نکوهیده است و علتش در این نکته نهفته است که راه حق و باطل هر کدام، بخوبی مشخص شده است و درست از یکدیگر ممتاز گشته است، لذا در ذیل آیه‏ی «لااکراه فی الدین»، این مطلب را متذکر می‏شود و می‏فرماید: «قد تبین الرشد من الغیّ». از نظر ادبی، این جمله، استیناف بیانی است و بیانگر علت و انگیزه‏ی نهی از اعمال زور و قدرت در ترویج امر دین و این مسلم است که با ارائه‏ی دلیل منطقی و آوردن برهان و استدلال برای تبیین هدایت و سعادت، بهتر و زودتر می‏توان به نتیجه رسید و حق را تفهیم کرد.

ب- «و قاتلوا الذین لایؤمنون باللّه و لا بالیوم الاخر و یحرّمون ما حرّم اللّه و رسوله و لایدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب حتی یعطوا الجزیة عن ید و هم ساغرون» (2).

این آیه مربوط به جهاد و مبارزه با اهل کتاب، یعنی یهود و نصاری است. وقتی خداوند در این آیه، أمر به پیکار می‏کند، هرگز هدف از این نبرد را تحمیل عقیده نمی‏شمارد و نمی‏گوید تا زمانی با آنان مبارزه کنید که ایمان بیاورند و به کیش اسلام بگروند، بلکه نهایت این مبارزه را پذیرش پرداخت مالیاتی به عنوان جزیه می‏داند. در آن می‏گوید آنجا که جنگ مشروع است، به جنگ و مبارزه با اهل کتاب برخیزید تا با خواری و ذلت، پرداخت جزیه را که نوعی مالیات اسلامی است، بپذیرند و فلسفه‏ی مالیات این است که آنان در سایه‏ی حکومت اسلام، زندگی می‏کنند و از مزایا و مواهب و امکانات آن بهره می‏برند، بنابراین باید در قبال این فضای آرامی که حکومت اسلامی برای آنان به وجود آورده است، مالیاتی از آنها دریافت شود و دیگر، نزاعی در کار نیست و آنان به حال خود واگذاشته می‏شوند و با همان آیین و مذهب و کیش خود، با آزادی عقیده به زندگی در کشور اسلامی ادامه می‏دهند. البته جهاد با این گروه شرایطی دارد که بحث مستقلی طلب می‏کند. بنابراین، آیه مزبور با منطق «یا اسلام یا شمشیر»، هرگز هماهنگی ندارد، بلک بدرستی مغایر با ایده‏ی تبلیغ از راه زور و اجبار است.

ج - و انّ احد من المشرکین استجارک فاجره حتّی یسمع کلام اللّه ثم ابلغّه مأمنه، ذلک بانّهم قوم لایعلمون (3).

در صورتی که جامعه‏ی اسلامی با گروهی از کفار حربی، مشغول جنگ و جدال باشد، اگر در بحبوحه‏ی نبرد یکی از مشرکین تصمیم گرفت تا نزد مسلمین آید و با آنان صحبت کند و نظر مسلمانان را درباره‏ی مسائل مختلف بشنود وظیفه و مسئولیت مسلمین این است که به او پناه دهند تا به ندای الهی گوش سپارد و آوای آسمانی وحی، گوش او را نوازش دهد و او منطق مسلمین را بفهمد و نقطه‏ی پایان وظیفه‏ی مسلمین این است که او را با سخن اسلام آشنا سازند و اگر قانع نشد هیچ اشکالی ندارد، بلکه راه خود را می‏گیرد و بر می‏گردد. حتی قرآن دستور می‏دهد که هزینه‏ی مراجعت را نیز مسلمین باید بپردازند و او را با امنیت و آسودگی خاطر به جای اول باز گردانند.

اگر نظر اسلام این بود که می‏باید دین را با زور اسلحه پیش برد و با برق شمشیر، راه را برای تبلیغ آیین اسلام روشن کرد، پس چرا در مورد مشرک کافری که در حال جنگ با اسلام است و می‏خواهد حرف مسلمین را بفهمد، دستور می‏دهد که او را پناه دهند. اگر شمشیر راهگشا بود، می‏بایست این فرد را که با پای خود، نزد مسلمانان آمده، اگر اسلام را نپذیرد، بی‏وقفه از پا در آورند.

پس روشن می‏شود که دیدگاه اسلام بسیار بالاتر از این حرف‏ها است. اسلام هرگز اجازه نمی‏دهد که برای پیشبرد دین، چنین فردی کشته شود. اسلام می‏داند که بی‏تردید، عطوفت و مهربانی و ملایمت با آن فرد، تأثیر راسخ‏تری در قلب او خواهد گذاشت و چه بسا به وسیله‏ی همین ابزار محبت و میهمان نوازی، دریچه‏ی قلبش به روی پرتو هدایت گشوده شود و اسلام را با میل و رغبت پذیرا گردد.

 

2- سیره‏ی پیامبر(ص)

یکی از منابع و مصادر ارزنده و مهم برای بدست آوردن احکام و شریعت اسلامی، سیره پیامبر(ص) اکرم(ص) است که بسیاری از مشکلات شرعی را حل می‏کند. در اینجا نیز برای اثبات مطلب مورد بحث، به دو مورد از سیره‏ی پیامبر(ص) مراجعه می‏کنیم:

الف- بعد از آنکه پیامبر(ص) مکه را فتح کرد و مسلمین وارد سرزمین مکه شدند، عده‏ای از اهالی مکه که با خیل عظیم مسلمین روبرو شده بودند، بدون معطلی به دین اسلام گرویدند. البته در این میان، شماری از مکیان بودند که با همه‏ی سوابق ناپسند خود و با تمام کینه‏توزی‏هایی که نسبت به مسلمین اعمال کرده بودند، منافقانه و ریاکارانه اظهار اسلام کردند و بدین ترتیب، خود را در زمره‏ی مسلمین در آوردند. از این گروه می‏توان ابوسفیان را نام برد که با آن همه پیشینه‏ای که در مبارزه با آیین اسلام، کیش بهین پیامبر(ص) داشت، باز هم بظاهر مسلمان شد و البته، امان‏نامه نیز دریافت کرد.

جمعی از اهالی مکه حتی پس از ورود لشکر اسلام، بر همان کفر و شرک خود، پای می‏فشردند و در دفاع از کیش و آیین خود، سرسختی نشان می‏دادند. نظر پیامبر(ص) این بود که این دسته بدین شرط که فتنه و آشوب به پا نکنند و به مسلمین، آزاری نرسانند، می‏توانند آزادانه در جامعه‏ی اسلامی زندگی کرده و از امکانات حکومت اسلامی برخوردار شوند.

یکی از این افراد «صفوان بن امیه» بود که از ابتدای ظهور اسلام، یعنی حدود بیست و یکسال، با آن جنگیده و با شیوه‏های گوناگون، به مبارزه با پیامبر(ص) بزرگ اسلام برخاسته بود. صفوان، بر خلاف ابوسفیان، پس از فتح مکه، به اسلام تن در نداد و تصمیم گرفت تا مکه را ترک کند و به سوی یمن روانه گردد؛ از این رو به جده رفت تا از راه دریا، مسیر یمن را در پیش گیرد.

او دوستی به نام «عمیر بن وهب» داشت که وقتی فهمید صفوان آواره شده است و روشن نیست که به چه سرنوشتی گرفتار آید، به او ترحم کرد و تصمیم گرفت تا نزد پیامبر(ص) رفته(ص) و برای او، امان‏نامه بگیرد و با خود گفت: «بی‏شک اگر صفوان، سماحت و گذشته اسلام و بزرگواری و سعه‏ی صدر پیامبر(ص) را نظاره کند، از راهی که رفته، باز می‏گردد و دوباره در جامعه‏ی اسلامی به زندگی خود ادامه می‏دهد». از این رو خدمت پیامبر(ص) رسید و داستان را شرح داد و گفت: «صفوان می‏ترسد در مکه بماند و فکر می‏کند امنیت و آسایش او مختل شده و دیگر اینجا، جای زندگی او نیست. آمده‏ام تا از شما برای او امان نامه بگیرم که با اطمینان خاطر به مکه باز گردد».

پیامبر(ص) فرمود: «او امان دارد، ما به کسی کاری نداریم و هرگز نخواسته‏ایم به زور و اجبار کسی را به دین خود فرا خوانیم، ما هیچگاه نمی‏خواهیم امنیت فردی در خطر افتد و خون بیگناهی به زمین ریزد، به همین جهت قبل از فتح مکه، اخبار را کنترل می‏کردیم تا مکه را بدون وقوع جنگ و خونریزی فتح کنیم. صفوان گر چه مشرک و بت‏پرست است ولی می‏تواند به مکه باز گردد و زیر چتر امنیت اسلامی با آسایش خاطر زندگی کند». عمیر در خواست کرد نشانه و علامتی به او داده شود تا صفوان باور کند که در امان است و فکر نکند در جریان نیرنگ و فریبی واقع شده است.

و اینجا بود که پیامبر(ص)، عمامه‏ی خود را برداشت و به عنوان نشانه‏ی صدق گفتار، به عمیر تحویل داد و فرمود: «این همان عمامه‏ای است که به هنگام فتح مکه بر سر داشتم و همه آنرا دیده‏اند و می‏دانند که این، عمامه‏ی پیامبر(ص) است. این را به صفوان نشان بده تا مطمئن شود و برگردد».

عمیر راهی جده شد و در بندر آن شهر، صفوان را یافت که عزم یمن دارد. جریان را بازگو کرد و عمامه‏ی پیامبر(ص) را به عنوان امان‏نامه به او نشان داد و برای او سوگند خورد که رحیم‏ترین و رئوف‏ترین انسان، پیامبر(ص) خداست که در سایه‏ی رحمت و گذشته و مهربانی او می‏توانی با کمال اطمینان و آسودگی، به مکه باز گردی. صفوان در حالی که هنوز، کاملا مطمن نبود، سخن عمیر را قبول کرد و همراه او، عازم مکه شد. سراسیمه نزد پیامبر(ص) رفت و نسبت صحت به ادعای عمیر، استفسار کرد. پیامبر(ص) با کمال بزرگواری، فرمود: درست است. و صفوان گفت: پس این یک قرارداد میان من و شماست که گر چه من مشرک هستم در سرزمین اسلامی شما زندگی کنم، بنابراین برای مدت دو ماه به من، اختیار فسخ بدهید تا در این فاصله، فکر کنم و در صورتی که تمایل پیدا کردم، اینجا بمانم و گر نه، دوباره عزم سفر خواهم کرد، چون از آنجا که‏محیط،  همرنگ من نیست و جو حاکم بر جامعه، جو توحید و یگانه‏پرستی است، ممکن است نتوانم خود را با این محیط جامعه وفق دهم و زندگی برایم سخت و محدود شود. پیامبر(ص) فرمود: «دو ماه که چیزی نیست، چهارماه اختیار داری که اگر نخواستی بمانی، رخت سفر بربندی و به سرزمین دیگری کوچ کنی».

این، سیره‏ی پیامبر(ص) اسلام است و این، گذشت و سماحت رهبر مسلمین! اگر قرار بود که اسلام با زور سرنیزه و شمشیر، پیش رود و عقاید اسلامی به مردم تحمیل شود، اولین کسی که باید این کار را بکند، شخص پیامبر(ص) است؛ حال آنکه در این واقعه دیدیم که پیامبر(ص)، چگونه باسعه‏ی و گشاده‏رویی، صفوان بن امیه را با آن سابقه‏ی طولانی در مبارزه با اسلام و مسلمین، امان می‏دهد تا در سایه حکومت اسلامی زندگی کند.

و از این مهم‏تر، پس از فتح مکه، طولی نکشید که جنگ طائف و هوازن رخ داده و دشمنان با بسیج ده هزار جنگجو، خواستند مسلمین را مورد تهاجم قرار دهند. در مقابله با این تهاجم گسترده‏ی دشمن، پیامبر(ص) در پی صفوان بی‏امیه که مردی ثروتمند بود فرستاد و بدو فرمود: «گویا تو از دیرباز، جنگ افزار فراوانی داری، اکنون جنگ پیش آمده و نیروهای مسلمان نیاز به اسلحه دارند و ما می‏خواهیم از ابزار جنگی تو استفاده کنیم».

صفوان پرسید: می‏خواهی اسلحه را به زور از بگیری و آنها را مصادره کنی؟

پیامبر(ص) در پاسخ فرمود: «خیر، بلکه عاریه‏ی مضمون است، مقدار آنها را ثبت کن و با آن صد رزمنده را تجهیز نما، اگر در جنگ تلف شد، مشابهش را به تو باز خواهم گرداند».

صفوان پذیرفت و در همین جنگ، صد مسلمان مجاهد را تجهیز کرد و به نبرد با دشمن اسلام فرستاد (4). آری، این مشرکی است که برای زندگی در سرزمین مسلمانان از پیامبر(ص) امان‏نامه گرفته است و اینک با مشاهده رحمت و عطوفت اسلام، اینچنین به حمایت مسلمان بر می‏خیزد.

ب- به سال ششم هجری جمعیت زیادی از مسلمین با رسول خدا(ص) پیمان بستند که تا پای مرگ در راه دفاع از هدف مقدس پیامبر(ص)، مبارزه کنند. پیامبر(ص) عازم مکه بود که در مکانی به نام«حدیبیه»، برخوردی میان مسلمین و لشکری از قریش، روی داد که بنا به نظر پیامبر(ص)، نه تنها منجر به جنگ نگردید، بلکه قرارداد صلحی میان مسلمانان و قریش مکه، انعقاد یافت. در جریان پیمان صلح، از جانب قریش«عروه بن مسعود ثقفی»نمایندگی داشت، که در این ماجرا اهانت زیادی به پیامبر(ص) کرد، به حدی که یک بار، محاسن حضرت(ص) را گرفت و کشید و نیز با آوردن نام رسول الله در متن قرارداد، مخالفت ورزید ولی پیامبر(ص) و مسلمین با کمال صبر و شکیبایی، پیمان را به امضاء رساندند که آثار مثبتش پس از آن برای مسلمین آشکار شد.

در چنین موقعیتی که پیامبر، یک لشکر آماده و جان برکف به همراه دارد و همه در پشت دروازه‏های مکه مهیا و دور هم، گرد آمده‏اند و با پیامبر(ص) پیمان مقدسی را منعقد ساخته‏اند، باز هم پیامبر(ص) از برخورد و درگیری نظامی اکراه دارد چون شرایط را مناسب نمی‏داند و آیین و منش خود را بر اصل کلی صلح و صفا بنا نهاده است. اگر پیامبر(ص) می‏خواست دین خود را تحمیل کند و با زور و اسلحه هدف خود را پیش ببرد، بهترین موقعیتش همین زمان بود که جمعی از کفار قریش در دست آنان بودند ولی بنای اسلام بر این است که «و ان جنحوا للسلم فاجنح لها و توکّل علی‏»(5) اگر دشمنان به صلح و مسالمت تمایل داشتند تو نیز متمایل به صلح خلق باش و بر خدا توکل کن. و مساله‏ی آن طور نیست که در برخی از روایات اهل سنت آمده که «امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا اللّه» و این حدیثی است که ابوهریره از پیامبر(ص) نقل کرده و ما بحث مفصل در مورد این حدیث را به پایان مقاله، موکول می‏کنیم.

 

3- سیره‏ی امام علی(ع)

امام علی(ع) در زمان حکومت خود از کوچه‏های شهر گذر می‏کرد، ناگهان چشمش به پیرمرد نابینایی افتاد که مشغول تکدی بود، امام از همراهان در مورد او سؤال کرد، پاسخ دادند که این پیرمرد، نصرانی است و اینک چون از کار افتاده و نابینا شده است، دست به گدایی زده. امام با عصبانیت فرمود: «چقدر ناپسند است، تا جوان و نیرومند بود، از قدرت او استفاده کردید و از توان او بهره بردید، حال که پیر و فرتوت شده و دیگر نیروی کار ندارد، رهایش کرده اید تا به گدایی بپردازد. و امام همانجا فرمان داد تا برای او از بیت‏المال، حقوقی مقرر کنند(6)، یعنی یک مسیحی از بیت المال مسلمین که توسط مسلمان‏ها پرداخت می‏شده، ارتزاق کند.

اگر اسلام این مطلب را می‏پذیرفت که در برابر هرکسی شمشیر بکشد و او را تهدید کند که اگر اسلام نیاورد، سر و کارش با شمشیر است، اینجا بهترین موقعیت است که در برابر این مسیحی مفلوک درمانده که هیچ قدرت دفاعی ندارد، شمشیر از نیام برکشد و با تهدید، او را به اسلام بخواند، لیکن مسأله این طور نیست، بلکه او می‏تواند با همان عقیده‏ی خود، در ظل رحمت و رأفت قوانین اسلامی با کمال آسایش زندگی کند و از بیت المال مسلمین نیز، بودجه‏اش تأمین شود. بنابراین، تکیه بر زور و قدرت و اسلحه جزو اصول اسلام نیست و نمی‏توان به اسلام نسبت داد که تنها اسلحه را عامل پیشرفت خود قرار داده است.

 

4- فقه

الف- مرحوم شیخ طوسی «رضوان الله علیه» در کتاب خلاف، مسأله‏ای به این ترتیب بیان کرده است:

مسلمین با کفار حربی درگیر جنگی هستند و امام، رهبری و فرماندهی لشگر اسلام را عهده‏دار است. در این میان، پیشامدی می‏شود که امام، مصلحت می‏بیند از ضعف و ناتوانی قوای تحلیل رفته‏ی دشمن استفاده کند و با گروهی از این مشرکین، پیمان صلح ببندد که زمین تحت تصرف خود را به روی مسلمین بگشایند که لشگر اسلام در آن، اردو بزنند ولی امام کاری به حکومت آنان نداشته باشد و آنان را در امر اداره‏ی شئون کشور، آزاد بگذارد و اختیار را به خود آنها بدهد تا همانطوری که پیش از آن، کارهای خود را سر و سامان می‏دادند، اینک نیز به همان کار خود مشغول باشند لیکن در برابر، خراجی به دولت اسلامی بپردازند، چون با این شرایط، بودجه‏ای جدید به دولت اسلامی تحمیل شده است و دولت باید مراقب و ناظر کارهای آنان باشد و تعهدات خود را نسبت به آنان به انجام رساند و امکانات لازم در اختیار آنان قرار دهد و این خراجی که آنان می‏پردازند، به عنوان جزیه محاسبه می‏شود و دیگر چیزی بدهکار نیستند. اما اگر روزی بر اثر عملکرد صحیح مسلمین و تبلیغ و ارشاد، رغبت پیدا کردند که به اسلام بگروند، آن جزیه ساقط می‏شود و جای آن را خمس و زکات، به عنوان مالیات اسلامی که البته قدری بیشتر از جزیه است، می‏گیرد و نیز در صورتی که زمین را به مسلمانی فروختند، دیگر خراجی مطرح نیست، زیرا زمینی متعلق به آنان نیست که خراجی داشته باشد. از این امر، همچنین معلوم می‏شود که در صورت اول، مالکیت آنان محفوظ است و به حق قطعی آنان، تعدّی نشده است (7).

این، اصل مسأله بود اما آنچه استفاده می‏شود این است که گرچه مشرکین در موضع انفعالی قرار گرفته و ضعیف و ناتوان شده باشند و مسلمین بر آنان مسلط گردند، اما هیچگاه وظیفه‏ی مسلمین این نیست که اسلحه بیرون آورند و همه را تهدید به قتل کنند که اگر مسلمان نشوند، مرگ حتمی در انتظار آنان است. از این فرع منتهی، فهمیده می‏شود که اسلام این را نپذیرفته است که حتما همه باید مسلمان شوند و گر نه سر و کارشان با زور و اسلحه است.

ب- مسأله‏ی مهم دیگری که شیخ الطائفه در کتاب خلاف آورده این است که در جنگ میان مسلمین و کفار حربی، امام مصلحت می‏بیند که برای مقابله با دشمن، از کشور کافر دیگری که بدان دسترسی دارند، با انعقاد پیمانی، کمک نظامی بگیرد و نیروهای آن کشور را همراه سربازان خود، به جبهه‏ی نبرد با دشمن گسیل دارد، با فرض این مسأله، اگر مسلمانان در جنگ پیروز شدند و بر دشمن چیره گشتند و غنائمی گرفتند و بنابر حکم اسلامی قرار شد که غنائم را -بجز خمس آن- میان رزمندگان تقسیم کنند (در مورد تقسیم غنائم، باید بحث جدیدی عنوان شود که در جنگهای امروز که با اسحله‏ی پیشرفته جریان دارد، غنائم به چه صورت میان رزمندگان تقسیم می‏شود)، آیا سهمی از این غنائم به نیروهای مشرک که به کمک مسلمان‏ها آمده‏اند می‏رسد، یا خیر؟

شیخ در جواب این مسأله می‏فرماید: امام به کفار و مشرکین حاضر در صحنه‏ی نبرد، باید اعانت و کمک کند و به آنها چیزی بدهد که راضی و خشنود شوند، اما به عنوان سهم، چیزی به آنان تعلق نمی‏گیرد.

آنگاه شیخ طوسی حدیث مرسلی از پیامبر(ص) نقل می‏کند که حضرت در یکی از جنگ‏ها از یهود بنی قینقاع، کمک طلبید و زمانی که بر دشمن چیره شد، مقداری به آنها عطیه و موهبت داده و راضی‏شان ساخت، لیکن آنان را در غنائم جنگی سهیم نساخت (8).

استدلال به این مسأله‏ی فقهی نیز از این جهت است که اگر اسلام تکیه بر زور و اسلحه را برای تحمیل عقیده می‏پذیرفت، چه معنی و مفهومی داشت که با یک گروه از کفار، دست دوستی بدهد و از نیروی نظامی آنها استفاده کند و در نهایت نیز، آنان را از موهبت خویش بهره‏مند سازد. اگر اسلام اصل مزبور را پذیرفته بود، می‏باید چنین حکم می‏کرد که نخست این کافری را که در اختیار شماست، اگر اسلام را نپذیرفت، او را از میان بردارید و از شرّ او، رهایی یابید؛ سپس به جنگ با دیگری برخیزد ولی چنین نگفته است؛ بنابراین اصل فوق در اسلام، پذیرفته نیست.

 

5- زیربنای اسلام

در اینجا مناسب است به نکاتی پیرامون زیربنای دعوت اسلام اشاره شود، تا در نتیجه، بیشتر به شیوه‏ی تبلیغ و ارائه پیام اسلام آشنا شویم. بطور کلی، قرآن، رسالت پیامبر(ص) را دعوت به دین می‏شمارد و می‏فرماید: «قل هذه سبیلی ادعو الی اللّه علی بصیرة انّا و من اتّبعنی» (9). کار اصلی پیامبر(ص)، دعوت است و این مسأله بدیهی است که دعوت و فراخواندن، منطق و دلیل و برهان می‏خواهد و باید طوری باشد که عقل و فکر مردم در برابر دلایل دعوت کننده، قانع شود. پیامبر(ص) و هر صاحب رسالتی، باید به ارائه دلیل و از راه منطق، زنگارهای اندیشه و قلب مردم را بزداید و فطرت پاک و تابناک بشری را جلوه‏گر سازد.

امام علی(ع)، در نهج البلاغه به این مسئولیت مهم رسولان الهی اشاره می‏کند و هدف از بعثت پیامبران را برانگیختن عقلها، استعدادهای نهفته مردم و بیدار کردن فطرتهای خفته‏ی آنان می‏شمارد، آنجا که می‏گوید: «لیسروا لهم دفائن العقول» (10). پیامبران آسمانی، هیچیک با قهر و غلبه و بکار بردن زور و اجبار، مردم را به پذیرفتن دین و آیین خود وادار نساخته‏اند، بلکه همه از راه جدال احسن و مبارزه‏ی منطقی حساب شده و ارائه‏ی دلیل و برهان، اهداف خود را پیش برده‏اند. آنان با مردم، بگونه‏ای برخورد کرده‏اند که استعدادهای نهفته‏ی آنان تبلور یابد و حقیقتی که در درون هر فرد وجود دارد، آشکار شود؛ از این رو، خداوند به پیامبر اسلام(ص) می‏فرماید: «انّما انت مذّکر، لست علیهم بمصیطر»(11)، یعنی تو تنها می‏توانی مردم را تذکار دهی و حقیقت را به یادشان آوری و هرگز حق تسلط و سیطره بر آنها را نداری. و تذکار، یعنی کنار زدن پرده‏ها و حجاب‏ها و زدودن غبارها و زنگارهای عقلی. پس، دعوت اسلام بر پایه منطق و برهان استوار است و در اسلام جایی برای زور و قلدری و تحمیل عقیده وجود ندارد.

 

6- هدف اسلام

مسأله‏ی مهم دیگری که در اینجا باید از آن سخن به میان آورد، اینست که بطور کلی، هدف از تبلیغ و ارشاد مردم، دعوت و فراخواندن آنان به اسلام است تا با رغبت و از روی درک و فهم و بینش، دین را بپذیرند و خالصانه اسلام به بگروند «الا اللّه الدین الخالص» (12) و اگر اخلاص در کار نباشد، گرایش به اسلام گرایشی نفاق‏آمیز است و این امر، در نظر اسلام، شدیدا مورد نکوهش و سرزنش قرار گرفته است.

در این صورت، اگر بگوییم که اصل «یا اسلام یا شمشیر»، زیربنای تبلیغ دین واقع شده، این خود کمک به ترویج نفاق و دورویی است، زیرا اگر پای زور در میان باشد و به اجبار، بخواهند کسی را به پذیرش آیین و عقیده‏ای فراخوانند، چه بسا افرادی که از روی اضطرار و ترس و وحشت، اظهار دین و ایمان می‏کنند ولی در واقع، اصول دینی را قبول ندارند. آیا این، چیزی جز نفاق و دورنگی است؟

اصلا، اسلام برای تبلیغ و ترویج دین، اصولی را بیان کرده که جملگی، با اعمال زور و قدرت، منافات دارد، آنگاه می‏فرماید: «ادع الی سبیل ربّک بالحکمة و الموعظة الحسن و جادلهم بالتّی هی احسن» (13). طبعا این آیه نسخ نشده است، بلکه همواره شیوه‏ی اصلی پیشرفت دین و مذهب، همان موعظه حسنه و گفتار حکیمانه و مبارزه منطقی است. و اسلام ارائه دلیل و برهان را یکی از پسندیده‏ترین روشهای تبلیغ می‏شمارد و در برابر مخالفین تقاضای دلیل می‏کند و می‏گوید: «قل هاتوا برهانکم ان کنتم صادقین»(14). اگر در ادعای خود، راست می‏گویید، بر گفته‏ی خود، برهان بیاورید. بنابراین، اسلام استدلال می‏خواهد و در امر ارشاد و تبلیغ، کاری به زور و قدرت ندارد.

در ابتدای مقاله اشاره شد که مستشرقین مدعی‏اند، اسلام با شمشیر بر مردم تحمیل شده و برای اثبات گفته‏ی خود، به برخی از روایات مسلمین نیز استشهاد کرده‏اند. آنان بدین وسیله خواسته‏اند با آوردن حدیثی از رسول اکرم(ص)، پندار بی‏پایه‏ی خود را به کرسی بنشانند و با مشوب ساختن اذهان گروهی ساده‏لوح، به هدف ناشایست خود، نایل شوند. یکی از این روایات، حدیثی است که ابوهریره از پیامبر(ص) نقل قول کرده و در کتب اهل سنت، از جمله سنن ابی داود و الاحکام السلطانیه آمده است.  لازم به توضیح است که این حدیث (تا آنجا که مورد تحقیق واقع شد) از طریق شیعه نقل نشده است ولی در میان اهل سنت، با دو سند و دو متن متفاوت آمده که هر دو را ابوداود در کتاب سنن، بازگو کرده است. اینک دو نقل حدیث را متذکر می‏شویم، آنگاه آن را از جهت رجال سند و معنای متن مورد بررسی قرار می‏دهیم:

1- حدثنا مسدد، حدثنا ابو معاویه، عن الاعمش، عن ابی صالح، عن ابی هریره قال: قال رسول اللّه(ص): امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا اللّه، فاذا قالوها منعوا منی دمائهم و اموالهم الا بحقها و حسابهم علی اللّه(15).

2- حدثنا سعید بن یعقوب الطالقانی، حدثنا عبدالله عن مبارک عن حمید عن انس قال: قال رسول اللّه(ص): امرت ان اقاتل الناس حتی یشهدوا ان لا اله الا اللّه و ان محمدا عبده و رسوله و ان یستقبلوا قبلتنا و ان یأکلوا ذبیحتنا و ان یصلّوا صلواتنا، فاذا فعلوا ذلک حرّمت علینا دمائهم و اموالهم الا بحقها(16).

سند حدیث

آخرین راوی حدیث اول، ابو هریره و آخرین راوی حدیث دوم، انس بن مالک است. نه ابو هریره در نظر ما قابل اعتماد است و نه انس بن مالک. بنابراین، سند حدیث مزبور در هیچ یک از دو نقل، صحیح نیست و دیگر نیازی نیست که درباره بقیه رجال دو سند حدیث، بحث شود.

متن حدیث

با صرف نظر از بحث رجالی در مورد حدیث و بر فرض صحت سند روایت مزبور، ما معتقدیم که این حدیث نیز مانند شمار زیادی از روایات شیعه و سنی نقل به معنی شده و این کلمات، عین عبارات پیامبر(ص) نیست، بلکه مضمون مطلبی است که از زمان پیامبر(ص) در یادها مانده و راویان خود، آن را بازگو کرده‏اند. بدین ترتیب اگر پیامبر(ص) چنین سخنی را فرموده باشد، هر دو حدیث، با دو سند، نقل جریان یک واقعه است و انس و ابو هریره، هر دو، یک ماجرا را روایت نموده‏اند.

این نکته نیز باید مطمح نظر قرار گیرد که ما با تضعیف رجال سند، نمی‏خواهیم حدیث را کنار بگذاریم و آنرا نفی کنیم و دروغ بدانیم، زیرا بسیاری از روایات با اینکه از طریق افراد ضعیف و غیر قابل اعتمادی نقل شده است و از نظر رجالی، ضعیف شمرده می‏شود، لیکن دارای مضمون و محتوایی است که به وسیله‏ی احادیث دیگر، تأیید می‏شود. بنابراین بحث از معنی و مفهوم حدیث، ربطی به بررسی رجال آن ندارد و هر کدام باید جداگانه مورد کنکاش قرار گیرد.

در معنای این حدیث دو احتمال وجود دارد که بسیار با هم متفاوت است:

احتمال اول: پیامبر(ص) بدین وسیله بخواهد، مشی کلی خود را در پیشبرد اهداف اسلام مشخص سازد و به همه بفهماند که ما دین و آیین خود را به وسیله‏ی سلاح و با زور سرنیزه، گسترش خواهیم داد و هر کس در برابر کیش و مذهب ما، سر فرود نیاورد، با شمشیر برنده مجاهدان مسلمان روبرو خواهد بود. «امرت ان اقاتل الناس حتی یقولوا لا اله الا اللّه...» یعنی دستور دارم که با مردم بجنگم تا آنجا که به دین گردن نهند و به وحدانیت حق متعال، گواهی دهند. این همان معنایی است که مفروضان سودجو و فرصت طلب و بداندیش انتخاب کرده و برای نیل به اهداف شوم خود بدان تمسک می‏جویند. اما با توجه به ادله‏ای که قبلا ذکر شد، بدون شک، این معنی قابل پذیرش نیست؛ زیرا اسلام، کفار را در کنار خود می‏پذیرد و معاشرت و معامله با آنان و ازدواج با اهل کتاب را روا می‏شمارد و چنانکه گفتیم، روح اسلام، ستیزه‏گری با این گروه‏ها را نفی می‏کند و تا جایی که آنان دست به تعرض نزنند و از حد خود تجاوز نکنند، همواره در امن و آسایش می‏باشند.

و اما احتمال دوم: اینکه هدف اصلی حدیث، قسمت اخیر آن باشد، یعنی جمله‏ی«فاذا قالوها منعوا منّی دمائهم و اموالهم» بخواهد بگوید: آنجا که من به حکم آیه‏ی

«اذن للذین یقاتلون بانّهم ظلموا» برای دفع شرّ دشمن، مأمور شده‏ام که با دشمن مهاجم بجنگم، این جنگ با گفتن کلمه‏ی توحید پایان می‏یابد و اگر دشمن کلمه‏ی لااله الا الله را به زبان آورد، دیگر کاری به او نداریم، چه این جمله را از روی پاکی و خلوص گفته و به راستی بدان ایمان آورده و چه از روی ترس و وحشت آن را ادا کرده و منافقانه بدان لب گشوده باشد. طبق این معنی، پیامبر اکرم(ص) می‏خواهد هدف اصلی اسلام را مشخص کند که منظور ما از مبارزه و جهاد، آنجا که جنگ برای دفع دشمن مهاجم مشروع است، ریختن خون مردم نیست و به همین علت، در حین جنگ، اگر کسی این شهادت را به زبان آورد، امان‏نامه را دریافت خواهد کرد. رسول الله(ص) می‏خواهد در مقابل تندروهای افراطی که شمشیر می‏کشیدند و در مقابل دشمنان می‏جنگیدند و تا جان داشتند آنان را قلع و قمع می‏کردند، موضع بگیرد و آنان را نصیحت کند که نهایت قتال، به زبان آوردن جمله‏ی «لا اله الا الله» است: «فاذا قالوها منعوا منی دمائهم و اموالهم الا بحقها و حسابهم علی الله» یعنی اگر اعتراف به یکتایی خدای متعال نمودند (با هر انگیزه‏ای که باشد)، احترام خون و مالشان محفوظ است و جز برای اجرای حق و عدالت، مورد تعرض قرار نمی‏گیرند.

یکی از مسائل عمده‏ای که در فهم معنای حدیث نقش دارد، شناخت تاریخ حدیث یا شأن نزول و صدور آن است که بدین ترتیب، جو حاکم بر زمان بیان آن گفتار، روشن می‏شود و استفاده از آن به سهولت امکان پذیر می گردد، اگر فضای حدیث مشخص شود، طبعا بهتر می‏توان به مراد و منظور گوینده‏ی آن پی‏برد و از آن بهره گرفت، مثلا در همین روایت اگر می‏دانستیم که پیامبر(ص) (بر فرض صحت حدیث) این کلام را در چه موضعی و در پی چه جریانی بر زبان آورده است، خیلی بهتر می‏توانستیم آن‏را معنی کنیم و مفهوم آن را بدست آوریم.

باری، از جمله چیزهایی که احتمال دوم را تایید می‏کند، داستانی است که در زمان پیامبر(ص) رخ داده و به دنبال آن، حضرت(ص) نظری ابراز فرموده‏اند. اسامه بن زید، نقل می‏کند که پیامبر(ص) ما را همراه یک ستون نظامی به منطقه‏ای به نام «حرقات» اعزام فرمود، اهالی آن منطقه که از نقشه‏ی ما آگاه شده بودند، قبل از رسیدن لشگر اسلام، آنجا را خالی کردند و گریختند، در این میان، به یکی از آنان دست یافتیم و چون بر او مسلط گشتیم، فورا ادای شهادت کرد و گفت: «لا اله الا اللّه» ولی ما او را زدیم و از پای در آوردیم. در مراجعت، داستان را برای رسول خدا(ص) بازگو کردم و آن را به عنوان یک افتخار برزگ، برای خود می‏شمردم. پیامبر(ص) با عصبانیت فرمود: «روز قیامت در مقابل«لا اله الا اللّه»چه پاسخی داری؟ و در برابر کلمه‏ی توحید چه ضمانتی برای خود کسب خواهی کرد؟». عرض کردم: یا رسول اللّه، او این جمله را از ترس شمشیر بر زبان آورد. پیامبر(ص) فرمود: «آیا تو قلبش را شکافتی و دریافتی که با چه انگیزه‏ای این جمله را گفته است» و تکرار کرد که «روز قیامت با کلمه‏ی توحید چه می‏کنی؟». اسامه می‏گوید: آن روز به اندازه‏ای شرمنده و خجالت زده شدم که آرزو کردم ای کاش پیش از آن، مسلمان نبودم و همان روز اسلام می‏آوردم(17).

این حدیث بخوبی شهادت می‏دهد که زمینه‏ی مورد بحث، چه بوده و در چه فضایی صادر شده است. این حدیث پیامبر(ص) می‏خواهد تندروی اسامه را مورد نکوهش قرار دهد و جلوی آن را بگیرد.

بنابراین حدیث ابوهریره و انس بن مالک (به فرض صحت)، منظور دشمنان اسلام را ثابت نمی‏کند و آنچه بداندیشان گفته‏اند، همه از روی کینه و دشمنی است، بلکه با احتمالی که در حدیث مذکور ذکر شد، به طور کلی معنایی درست، خلاف آنچه از آن استفاده شده مورد نظر است.

 

پاورقی‏ها:

* نعمت الله صالحی نجف آبادی در سال 1302 بدنیا آمد و پس از پایان دوره ابتدائی، در اصفهان به تحصیل علوم‏ دینی مشغول شد و با اتمام دروس مقدماتی حوزه از قبیل‏ ادبیات و...، رسائل و مکاسب و قسمتی از دروس خارج را نزد اساتیدی چون آیت الله حاج آقا رحیم ارباب و مرحوم‏ آیت الله حاج شیخ محمد حسن عالم نجف آبادی آموخت. آنگاه همزمان با فوت مرحوم سید ابو الحسن اصفهانی به‏ قم آمد و ابتدا به درس خارج فقه و اصول مرحوم آیت الله‏ العظمی بروجردی که تازه به قم آمده بودند، حاضر شد سپس از محضر اساتید بزرگواری چون حضرت امام(ره) و مرحوم آیت الله سید محمد داماد بهره برد. ایشان منظومه و قسمتی از اسفار را در قم نزد حضرت‏ آیت الله علامه طباطبائی آموختند. نامبرده دارای آثاری‏ از این شمارند: 1- مال انسانیت در تفسیر سوره یوسف 2- شهید جاوید 3- نقدی بر نظر دکتر شریعتی در مورد قیام امام‏ حسین(ع) 4- توطئه شاه بر ضد امام خمینی(ره) 5- ولایت‏ فقیه. ایشان در سال 1385، دار فانی را وداع گفتند.

1- بقره، 256.

2- توبه، 29.

3- توبه، 6.

4- سیره‏ی ابن هشام (دو جلدی چاپ مصر)، ج 2، ص 418 [ویراستار: نیازمند پژوهش بیشتر].

5- انفال، 61.

6- وسائل الشیعه ج 11، ص 49.

7- کتاب الخلاف ج 3، ص 23، مساله 24.

8- کتاب الخلاف [ویراستار: نیازمند پژوهش بیشتر].

9- یوسف، 108.

10- نهج البلاغه، خطبه‏ی نخست.

11- غاشیه، 21 و 22.

12- زمر، 3.

13- نحل، 125.

14- نمل، 64.

15- الاحکام السلطانیه ابو الحسن علی بن محمد بغدادی ماوردی، ص و نیز سنن ابی داود جزء 3، ص 44، حدیث، 264.

16- [ویراستار: نیازمند پژوهش].

17- سنن ابی داود، جزء 3، ص 45، حدیث 2643 [ویراستار: نیازمند پژوهش بیشتر].

 

Share/Save/Bookmark
مرجع : مجله کیهان اندیشه، بهمن و اسفند 1364، شماره 4، ص 74 – اقتباس شده از پایگاه مجلات تخصصی نور: WWW.NoorMags.Com